جامی › صفت چوگان باختن سلامان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبحدم چون شاه این نیلی تتق / بارگی راندی به میدان افق
شه سلامان، مست و نیم خواب / پای کردی سوی میدان در رکاب
با گروهی از نژاد خسروان / خردسال و تازه‌روی و نوجوان
هر یکی در خیل خوبان سروری / آفت ملکی بلای کشوری
صولجان بر کف، به میدان تاختی / گوی زرین در میان انداختی
یک به یک چوگان‌زنان جویای حال / گرد یک مه حلقه کرده صد هلال
گرچه بودی زخم چوگان از همه / بود چابک‌تر سلامان از همه
گوی بردی از همه با صد شتاب / گوی مه بود و سلامان آفتاب
آری، آن کس را که دولت یار شد / وز نهال بخت برخوردار شد،
هیچ چوگان زیر این چرخ کبود / گوی نتواند ز میدانش ربود