جامی › تمتع یافتن سلامان و ابسال از صحبت یکدیگر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون سلامان مایل ابسال شد / طالع ابسال فر خفال شد
یافت آن مهر قدیم او نوی / شد بدو پیوند امیدش قوی
فرصتی می‌جست در بیگاه و گاه / یابد اندر خلوت آن ماه، راه
تا شبی سویش به خلوت راه یافت / نقد جان بر دست، پیش او شتافت
همچو سایه زیر پای او فتاد / وز تواضع رو به پای او نهاد
شه سلامان نیز با صد عز و ناز / کرد دست مرحمت سویش دراز
چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت / کام جان از چشمهٔ نوشش گرفت
داشت شکر آن یکی، شیر این دگر / شد به هم آمیخته شیر و شکر
روز دیگر بر همین دستور بود / چشم‌زخم دهر از ایشان دور بود
روز هفته، هفته شد مه، ماه سال / ماه و سالی خالی از رنج و ملال
همتش آن بود کن عیش و طرب / نی به روز افتد ز یکدیگر، نه شب
لیک دور چرخ می‌گفت از کمین: / نیست داب من که بگذارم چنین !
ای بسا صحبت که روز انگیختم، / چون شب آمد سلک آن بگسیختم!
وای بسا دولت که دادم وقت شام، / صبحدم را نوبت او شد تمام!