جامی › در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیره‌ای خرم رس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۱۶ - در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیره‌ای خرم رسیدن
چون سلامان هفته‌ای محمل براند / پندگویان را بر او دستی نماند
از ملامت ایمن و فارغ ز پند / بار خود بر ساحل بحری فکند
دید بحری همچو گردون بیکران / چشم‌های بحریان چون اختران
قاف تا قاف امتداد دور او / تا به پشت گاوماهی غور او
کوه پیکر موج‌ها در اضطراب / گشته کوهستان از آنها روی آب
چون سلامان بحر را نظاره کرد / بهر اسباب گذشتن چاره کرد
کرد پیدا زورقی چون ماه نو / برکنار بحر اخضر، تیزرو
هر دو رفتند اندر او آسوده‌حال / شد مه و خورشید را منزل هلال
شد روان، از بادبان پر ساخته / همچو بط سینه بر آب انداخته
راه را بر خود به سینه می‌شکافت / روی بر مقصد به سینه می‌شتافت
شد میان بحر پیدا بیشه‌ای / وصف آن بیرون ز هر اندیشه‌ای
هیچ مرغ اندر همه عالم نبود / کاندر آن عشرتگه خرم نبود
نو درختان شاخ در شاخ اندر او / در نوا مرغان گستاخ اندر او
میوه در پای درختان ریخته / خشک و تر بر یکدگر آمیخته
چشمهٔ آبی به زیر هر درخت / آفتاب و سایه گردش لخت لخت
شاخ بود از باد، دست رعشه‌دار / مشت پر دینار از بهر نثار
چون نبودی نیک گیرا مشت او / ریختی از فرجهٔ انگشت او
گوییا باغ ارم چون رو نهفت / غنچهٔ پیدایی‌اش آنجا شکفت
چون سلامان دید لطف بیشه را / از سفر کوتاه کرد اندیشه را
با دل فارغ ز هر امید و بیم / گشت با ابسال در بیشه مقیم
هر دو شادان همچو جان و تن به هم / هر دو خرم چون گل و سوسن به هم
صحبتی ز آویزش اغیار دور / راحتی ز آمیزش تیمار دور
نی ملامت‌پیشه با ایشان به جنگ / نی نفاق‌اندیشه با ایشان دو رنگ
گل در آغوش و، خراش خار نی / گنج در پهلو و، رنج مار نی
هر زمان در مرغزاری کرده خواب / هر نفس از چشمه‌ساری خورده آب
گاه با بلبل به گفتار آمده / گاه با طوطی شکرخوار آمده
گاه با طاووس در جولانگری / گاه در رفتار با کبک دری
قصه کوته، دل پر از عیش و طرب / هر دو می‌بردند روز خود به شب
خود چه ز آن بهتر که باشد با تو یار / در میان و عیب‌جویان بر کنار
در کنار تو به جز مقصود نی / مانع مقصود تو موجود نی