جامی › در آفرینش عالم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاهد خلوتگه غیب از نخست / بود پی جلوه کمر کرده چست
آینهٔ غیب‌نما پیش داشت / جلوه‌نمائی همه با خویش داشت
ناظر و منظور همو بود و بس ! / غیر وی این عرصه نپیمود کس
جمله یکی بود و دوئی هیچ نه / دعوی مائی و توئی هیچ نه
بود قلم رسته ز زخم تراش / لوح هم آسوده ز رنج خراش
عرش، قدم بر سر کرسی نداشت / عقل، سر نادره‌پرسی نداشت
سلک فلک ناظم انجم نبود / پشت زمین حامل مردم نبود
بود درین مهد فروبسته دم / طفل موالید به خواب عدم
خواست که در آینه‌های دگر / بر نظر خویش شود جلوه‌گر
روضهٔ جان‌بخش جهان آفرید / باغچهٔ کون و مکان آفرید
کرد ز شاخ و ز گل و برگ و خار / جلوهٔ او حسن دگر آشکار
سرو نشان از قد رعناش داد / گل خبر از طلعت زیباش داد
سبزه به گل غالیهٔ تر سرشت / پیش گل اوصاف خط او نوشت
شد هوس طرهٔ او باد را / بست گره طرهٔ شمشاد را
نرگس جماش به آن چشم مست / زد ره مستان صبوحی‌پرست
فاخته با طوق تمنای سرو / زد نفس شوق ز بالای سرو
بلبل نالنده به دیدار گل / پرده گشا گشته ز اسرار گل
کبک دری پایچه‌ها برزده / زد به سر سبزه قدم، سرزده
حسن، ز هر چاک زد القصه سر، / عشق، شد از جای دگر جلوه‌گر
حسن، ز هر چهره که رخ برفروخت، / عشق، از آن شعله دلی را بسوخت
حسن، به هر طره که آرام یافت، / عشق، دلی آمده در دام یافت
حسن، ز هر لب که شکرخنده کرد، / عشق، دلی را به غمش بنده کرد
قالب و جان‌اند به هم حسن و عشق / گوهر و کان‌اند به هم حسن و عشق
از ازل این هر دو به هم بوده‌اند / جز به هم این راه نپیموده‌اند
هستی ما هست ز پیوندشان / نیست گشاد همه جز بندشان