جامی › حکایت بیرون کشیدن تیر از پای شاه ولایت علی (ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شیر خدا شاه ولایت علی / صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت / تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچهٔ پیکان به گل او نهفت / صد گل راحت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی مهراب کرد / پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بفراختند / چاک بر آن چون گل‌اش انداختند
غرقه به خون غنچهٔ زنگارگون / آمد از آن گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکید / گفت: چو فارغ ز نماز آن بدید
«اینهمه گل چیست ته پای من / ساخته گلزار، مصلای من؟»
صورت حال‌اش چو نمودند باز / گفت که: «سوگند به دانای راز،
کز الم تیغ ندارم خبر / گرچه ز من نیست خبردار تر
طایر من سد ره نشین شد، چه باک / گر شودم تن چو قفس چاک چاک؟»
جامی، از آلایش تن پاک شو! / در قدم پاکروان خاک شو!
باشد از آن خاک به گردی رسی / گرد شکافی و به مردی رسی