جامی › حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زنده‌دلی از صف افسردگان / رفت به همسایگی مردگان
پشت ملالت به عمارات کرد / روی ارادت به مزارات کرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاک / روح بقا جست ز هر روح پاک
گشتی ازین سگ‌منشان، تیزتگ / همچو تک آهوی وحشی ز سگ
کارشناسی پی تفتیش حال / کرد از او بر سر راهی سؤال
کاینهمه از زنده رمیدن چراست؟ / رخت سوی مرده کشیدن چراست؟
گفت: «بلندان به مغاک اندرند / پاک نهادان ته خاک اندرند
مرده دلان‌اند به روی زمین / بهر چه با مرده شوم همنشین؟
همدمی مرده، دهد مردگی / صحبت افسرده‌دل، افسردگی
زیر گل آنان که پراگنده‌اند / گرچه به تن مرده، به جان زنده‌اند»
جامی، از این مرده‌دلان گوشه‌گیر! / گوش به خود دار و، ز خود توشه‌گیر!
هر چه درین دایره بیرون توست / گام سعایت زده در خون توست