جامی › در اشارت به خاموشی که سرمایهٔ نجات است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به زبان نکته گذار آمده! / وی به سخن نادره‌کار آمده
نقطهٔ نطق است تو را بر زبان / گشته از آن نقطه زبان‌ات زیان
گر کنی آن نقطه ازین حرف حک / بر خط حکم تو نهد سر ملک
هر که درین گنبد نیلوفری / افکند آوازهٔ نیکوفری
نیکوئی فر وی از خامشی‌ست / خامشی‌اش تیغ جهالت‌کشی ست
گفتن بسیار نه از نغزی است / ولولهٔ طبل، ز بی‌مغزی است
غنچه که نبود به دهانش زبان / لعل و زرش بین گره اندر میان
سوسن رعنا که زبان‌آور است / کیسه‌تهی مانده ز لعل و زرست
منطق طوطی خطر جان اوست / قفل نه کلبهٔ احزان اوست
زاغ که از گفتن‌اش آمد فراغ / جلوه‌گر آمد به تماشای باغ
خست طبع است درین کهنه کاخ / حوصلهٔ تنگ و حدیث فراخ
چرخ بدین گردش و دایم خموش / چرخهٔ حلاج و هزاران خروش
رستهٔ دندانت صفی بست خوش / پیش صف آمد لب تو پرده کش
کرده زبان تیغ پی یک سخن / چند شوی پرده‌در و صف‌شکن
گرچه سخن خاصیت زندگی‌ست / موجب صد گونه پراکندگی‌ست
زندگی افزای، دل زنده را! / ورد مکن قول پراگنده را!
هر نفسی از تو هیولی‌وش است / قابل هر نقش خوش و ناخوش است
گر ز کرم نقش جمالش دهی، / منقبت فضل و کمالش دهی،
بر ورق عمر تو عنوان شود / فاتحهٔ نامهٔ احسان شود
ور ز سفه داغ قصورش کشی، / در درکات شر و شورش کشی،
خامه کش صفحهٔ دین گرددت / میل‌زن چشم یقین گرددت
لب چو گشائی، گرو هوش باش! / ورنه زبان درکش و خاموش باش!
دل چو شود ز آگهی‌ات بهره‌مند / پایهٔ اقبال تو گردد بلند
بر سخن بیهده کم شو دلیر! / تا که از آن پایه نیفتی به زیر