جامی › در مخاطبهٔ سلاطین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به سرت افسر فرماندهی! / افسرت از گوهر احسان تهی!
زیور سر افسر از آن گوهرست / خالی از آن مایهٔ دردسرست
کرده میان تو مرصع کمر / مهره و مار آمده با یکدگر
لیک نه آن مهره که روز شمار / نفع رساند به تو ز آسیب مار
تخت زرت آتش و، گوهر در او / هست درخشنده چو اخگر در او
شعله به جان در زده آن آتشت / لیک ز بس بیخودی آید خوشت
چون به خودآیی ز شراب غرور / آورد آن سوختگی بر تو زور
هر دمت از درد دو صد قطره خون / از بن هر موی تراود برون
سود سر، ایوان تو را بر سپهر / شمسهٔ آن گشته معارض به مهر
قصر تو چون کاخ فلک سربلند / حادثه را قاصر از آنجا کمند
حارس ابواب تو بر بدسگال / بسته پی حفظ تو راه خیال
لیک نیارند به مکر و حیل / بستن آن رخنه که آرد اجل
زود بود کید اجل از کمین / شیشهٔ عمر تو زند بر زمین
نقد حیات تو به غارت برد / خصم تو را بخت، بشارت برد
کنگر کاخ تو به خاک افکند / تاق بلندت به مغاک افکند
افسرت از فرق فتد زیر پای / پایهٔ تخت تو بلغزد ز جای
روزی ازین واقعه اندیشه کن! / قاعدهٔ دادگری پیشه کن!
ظلم تو را بیخ چو محکم شود / ظلم تو ظلم همه عالم شود
خواجه به خانه چو بود دف‌سرای / اهل سرایش همه کوبند پای
شهری از آسیب تو غارت شود / تات یکی خانه عمارت شود
کاش کنی ترک عمارتگری / تا نکشد کار، به غارتگری
باغی از آسیب تو گردد تلف / تات در آید ته سیبی به کف
میوه و مرغ سرخوانت مقیم / از حرم بیوه و باغ یتیم
مطبخی‌ات هیمه ز خوی درشت / می‌کشد از پشته هر گوژپشت
باز تو را میرشکاران به فن / طعمه ده از جوزهٔ هر پیرزن
بارگی خاص تو را هر پسین / کاه و جو از تو برهٔ خوشه‌چین
گوش کنیزان تو را داده بهر / از زر دریوزه، گدایان شهر
وای شبانی که کند کار گرگ / همچو سگ زرد شود یار گرگ