جامی › حکایت درازدستی وزیر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود یکی شاه که در ملک و مال / عهد وزیری چو رسیدی به سال
دست قلمساش جدا ساختی / چون قلم از بند برانداختی
هر که گرفتی ز هوا دست او / پایهٔ اقبال شدی پست او
دست وزارت به وی آراستی / جان حسود از حسدش کاستی
روزی ازین قاعدهٔ ناپسند / ساخت جدا دست وزیری ز بند
دست بریده به هوا برفکند / تاش بگیرند، صلا در فکند
چشم خرد کرد فراز آن وزیر / دست دگر کرد دراز آن وزیر
دست خود از بی‌خردی خود گرفت / بهر وزارت ره مسند گرفت
تجربه نگرفت ز دست نخست / دست خود از دست دگر نیز شست
جامی از آن پیش که دست اجل / دست تو کوتاه کند از عمل
دست امل از همه کوتاه کن / در صف کوته‌املان راه کن