جامی › حکایت زاغی که به شاگردی رفتار کبک رفت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زاغی از آنجا که فراغی گزید / رخت خود از باغ به راغی کشید
زنگ زدود آینهٔ باغ را / خال سیه گشت رخ راغ را
دید یکی عرصه به دامان کوه / عرضه‌ده مخزن پنهان کوه
سبزه و لاله چو لب مهوشان / داده ز فیروزه و لعلش نشان
نادره کبکی به جمال تمام / شاهد آن روضهٔ فیروزه‌فام
فاخته‌گون جامه به بر کرده تنگ / دوخته بر سدره سجاف دورنگ
تیهو و دراج بدو عشقباز / بر همه از گردن و سر سرفراز
پایچه‌ها برزده تا ساق پای / کرده ز چستی به سر کوه جای
بر سر هر سنگ زده قهقهه / پی سپرش هم ره و هم بیرهه
تیزرو و تیزدو و تیزگام / خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام
هم حرکاتش متناسب به هم / هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را / و آن روش و جنبش هموار را
با دلی از دور گرفتار او / رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای / در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی می‌کشید / وز قلم او رقمی می‌کشید
در پی‌اش القصه در آن مرغزار / رفت براین قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته / رهروی کبک نیاموخته
کرد فرامش ره و رفتار خویش / ماند غرامت‌زده از کار خویش