جامی › مناجات| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای حیات دل هر زنده دلی / سرخ رویی ده هر جا خجلی
چاشنی‌بخش شکر گفتاران / کار شیرین کن شیرین کاران
بر فرازندهٔ فیروزه‌رواق / شمسهٔ زرکش زنگاری‌تاق
تاج به سر نه زرین‌تاجان / عقده بند کمر محتاجان
جرم بخشندهٔ بخشاینده / در بر بر همه بگشاینده
ابر سیرابی تفتیده‌لبان / خوان خرسندی روزی‌طلبان
گنج جان‌سنج به ویرانهٔ جسم / حارس گنج به صد گونه طلسم
دیرپروای به خود بسته دلان / زود پیوند دل از خود گسلان
قفل حکمت نه گنجینهٔ دل / زنگ ظلمت بر آیینهٔ دل
مرهم داغ جگر سوختگان / شادی جان غم اندوختگان
نقد کان از کمر کوه گشای / صبح عیش از شب اندوه نمای
مونس خلوت تنهاشدگان / قبلهٔ وحدت یکتاشدگان
تیر باران فکن، از قوس قزح / از صفا باده ده، از لاله قدح
پردهٔ عصمت گل پیرهنان / حلهٔ رحمت خونین کفنان
خانهٔ نحل ز تو چشمهٔ نوش / دانهٔ نخل ز تو شهد فروش
لب پر از خنده ز تو غنچه به باغ / داغ بر سینه ز تو لالهٔ راغ
غنچه‌سان تنگدل باغ توایم / لاله سان سوختهٔ داغ توایم
هر چه غیر تو رقم کردهٔ توست / گرچه پروردهٔ تو، پردهٔ توست
چند بر طلعت خود پرده نهی؟ / پرده بردار که بی‌پرده، بهی!
تازه‌رس قافلهٔ بازپسان، / به قدمگاه کهن بازرسان!
بانگ بر سلسلهٔ عالم زن! / سلک این سلسله را بر هم زن!
عرش را ساق بجنبان از جای! / در فکن پایهٔ کرسی از پای!
بر خم رنگ فلک سنگ انداز! / رخنه‌اش در خم نیرنگ انداز!
رنگ او تیرگی است و تنگی / به ز رنگینی او بیرنگی
هست رنگ همه زین رنگرزی / دست نیلی شده ز انگشت گزی
مهر و مه را بفکن طشت ز بام! / تا برآرند به رسوائی نام
پردهٔ پرده‌نشینان ندرند / وز سر پرده‌دری در گذرند
کمر بستهٔ جوزا بگشای! / گوهر عقد ثریا بگشای!
زهره را چنگ طرب‌زن به زمین! / چند باشد به فلک بزم‌نشین؟
چار دیوار عناصر که به ماه / سرکشیده‌ست ازین مرحله گاه،
مهره مهره بکن‌اش از سر هم! / شو از آن مهره‌کش سلک عدم!
آب را بر سر آتش بگمار! / تا شود آگه، از او دود بر آر!
ز آتش قهر ببر تری آب! / بهر بر عدمش ساز سراب
باد را خاک سیه ریز به فرق! / خاک را کن ز نم توفان غرق!
نامزد کن به زمین زلزله‌ها / ساز از آن عالیه‌ها سافله‌ها!
گاو را ذبح کن از خنجر بیم! / پشت ماهی ببر از اره دو نیم!
هر چه القصه بود زنگ نمای، / همه ز آئینهٔ هستی بزدای!
تا به مشتاقی افزون ز همه / بنگرم روی تو بیرون ز همه
نور پاکی تو و، عالم سایه / سایه با نور بود همسایه
حق همسایگی‌ام دار نگاه! / سایه‌وارم مفکن خوار به راه!
معنی نیک سرانجامی را، / جام صورت بشکن جامی را!
باشد از سایگیان دور شود / ظلمت سایگی‌اش نور شود
آرد از رنگ به بیرنگی روی / یابد از گلشن بیرنگی بوی