جامی › حکایت شیرزن موصلی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود مردانه‌زنی در موصل / سر جانش به حقیقت واصل
همچو خورشید، منث در نام / لیک در نور یقین، مرد تمام
رو به مهراب عبادت کرده / چاک در پردهٔ عادت کرده
نه ره خورد به خود داده نه خفت / خاطرش فرد ز همخوابی و جفت
مالداری ز بزرگان دیار / در بزرگی و نسب، پاک‌عیار
کس فرستاد به وی کای سره‌زن! / در ره صدق و صفا نادره‌فن!
ز آدمی فرد نشستن نه سزاست / آنکه از جفت مبراست خداست
سر نخوت مکش از همسری‌ام / تن فروده به زنا شوهری‌ام
مهرت ای رابعهٔ مصر جمال / هر چه خواهی دهم از مال و منال
شیر زن عشوهٔ روبه نخرید / داد پیغام چون آن قصه شنید
که: «مرا گر به مثل بنده شوی، / همچو خاک‌ام به ره افکنده شوی،
همگی ملک شود مال توام، / دست در هم دهد آمال توام،
لیک ازینها چو غباری خیزد / وقت صافم به غبار آمیزد
حاش لله که به اینها نگرم / راه اقبال به اینها سپرم
پایهٔ فقر بود وایهٔ من / کی فتد بر دو جهان سایهٔ من؟
مهر هر سفله کجا گیرم خوی / سوی هر قبله کجا آرم روی؟»