جامی › حکایت صبر عیار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شحنه‌ای گفت که عیاری را / مانده در حبس گرفتاری را،
بند بر پای، برون آوردند / بر سر جمع، سیاست کردند
شد ز بس چوب، چو انگشت سیاه / لیک بر نمد از او شعلهٔ آه
رخت از آن ورطه چو آورد برون / پیش یاران ز دهان کرد برون،
درم سیم، به چندین پاره / بلکه ماهی شده چند استاره
محرمی کرد سالش کاین چیست؟ / بدر کامل شده چون پروین چیست؟
گفت جا داشت در آن محفل بیم / زیر دندان من این درهم سیم
در صف جمع مهی حاضر بود / که بدو چشم دلم ناظر بود
پیش وی با همه بی‌باکی خویش / شرمم آمد ز جزع ناکی خویش
اندر آن واقعه خندان خندان / بس که در صبر فشردم دندان،
زیر دندان درمم جوجو شد / سکهٔ درهم صبرم نو شد
صبر اگر چند که زهر آیین است / عاقبت همچو شکر شیرین است
مکن از تلخی آن زهر خروش / کآخر کار شود چشمهٔ نوش