بخش ۱۶ - در رجاء که به روایح وصال زیستن است و به لوایح جمال نگریستن
ای ز بس بار تو انبوه شده، / دل تو نقطهٔ اندوه شده!
خط ایام تو در صلح و نبرد / منتهی گشته به این نقطهٔ درد
نه برین نقطه درین دایره پای! / گرد این نقطه چو پرگار برآی!
بو که از غیب نویدی برسد / زین چمن بوی امیدی برسد
هست در ساحت این بر شده خاک / عرصهٔ روضهٔ امید، فراخ
کار بر خویش چنین تنگ مگیر! / وز دم ناخوشی آهنگ مگیر!
گر بود خاطر تو جرماندیش / عفو ایزد بود از جرم تو بیش
نامهات گر ز گنه پر رقم است / نامهشوی تو سحات کرم است
گر چو کوهیست گناه تو، عظیم / کاهش کوه دهد حلم حلیم
چون شود موج زنان قلزم جود / در کف موج خسی را چه وجود؟
هیچ بودی و کم از هیچ بسی / ساخت فضل ازل از هیچ، کسی
از عدم صورت هستی دادت / ساخت از قید فنا آزادت
گذرانید بر اطوار کمال / پرورانید به انوار جمال
در دلت تخم خدادانی کاشت / دولت معرفت ارزانی داشت
یافت تاج شرف سجده، سرت / زیور گوهر خدمت، کمرت
بر تو ابواب مطالب بگشاد / صید مقصود به دست تو نهاد
به همین گونه قوی دار امید / که چو افتی به جهان جاوید
بی سبب ساخته گردد کارت / بی درم سود کند بازارت
بردرد پرده شب نومیدی / صبح امید کند خورشیدی
ای بسا تشنهلب خشکدهان / بر لب از تشنگی افتاده زبان
مانده حیرت زده در صحرائی / چرخ طولی و زمین پهنائی
خاک تفسیده هوا آتشبار / بادش آتش زده در هر خس و خار
نه در او خیمه بجز چرخ برین / نه در او سایه بجز زیر زمین
سوسمار از تف آن در تب و تاب / همچو ماهی که فتد دور از آب
ناگهان تیره سحابی ز افق / پیش خورشید فلک، بسته تتق
بر سر تشنه شود بارانریز / گردد از بادیه توفانانگیز
رشحهٔ ابر کند سیرابش / سایهٔ آن برد از تن تابش
وی بسا گم شده ره، در شب تار / غرقه در سیل ز باران بهار
متراکم شده در وی ظلمات / منقطع گشته شبههای نجات
دام و دد کرده بر او دندان تیز / اژدها بسته بر او راه گریز
بارگی جسته و بار افکنده / دل ز امید خلاصی کنده
ناگهان ابر زهم بگشاید / نور مه روی زمین آراید
ره شود ظاهر و رهبر حاضر / راهرو خرم و روشن خاطر
آنکه زین گونه کرم آید از او، / ناامیدیت کجا شاید از او؟
روز و شب بر در امید نشین! / طالب دولت جاوید نشین!
فضل او کآمده در شیب و فراز / آشناپرور و بیگانهنواز
هر که ره برد به همخانگیاش / نسزد تهمت بیگانگیاش