جامی › حکایت خوابیدن ابوتراب نسفی در میدان جنگ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بوتراب آن گهر بحر شرف / کبرو یافت از او خاک نسف
با خود آن دم که جهادی‌ش نماند / مرکب جهد سوی اعدا راند
چون شد از هر دو طرف صفها راست / بانگ جنگ‌آوری از صفها خاست،
آمد از بارگی خویش به زیر / با دلی همچو دل شیر، دلیر
زیر پهلو ز ردا فرش انداخت / تیغ همخوابه، سپر بالین ساخت
شد میان دو صف آنگونه به خواب / که شنیدند نفیرش اصحاب
مدت خواب چو گشت‌اش سپری / از سپر جست سرش دورتری
پشتی لشکر بیداران شد / رخنه‌بند صف همکاران شد
سائلی گفت که: «در روز نبرد / که ز هیبت بدرد زهرهٔ مرد،
دارم از خواب تو بسیار شگفت!» / شیخ خندان شد از آن نکته و گفت:
«گر بود ایمنی‌ات روز مصاف / کم ز شب‌های عروسی و زفاف،
ز قدمگاه توکل دوری / قائمی بر قدم مغروری
مرد را که‌ش نه به دل زنگ شکی‌ست / بستر خواب و صف جنگ یکی‌ست
کار اگر مشکل اگر آسان است، / همه با فضل ازل یکسان است
چون تو را عقد یقین آمد سست / هر چه آید به تو از سستی توست»