جامی › در عشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دلت شاه سراپردهٔ عشق / جان تو زخم بلاخوردهٔ عشق
عشق پروانهٔ شمع ازل است / داغ پروانگی‌اش لم یزل است
بیقراری سپهر از عشق است / گرم رفتاری مهر از عشق است
خاک یک جرعه از آن جام گرفت / که درین دایره آرام گرفت
دل بی‌عشق، تن بی‌جان است / جان از او زندهٔ جاویدان است
گوهر زندگی از عشق طلب! / گنج پایندگی از عشق طلب!
عشق هر جا بود اکسیر گرست / مس ز خاصیت اکسیر، زرست
عشق نه کار جهان ساختن است / بلکه نقد دو جهان باختن است
عشق نه دلق بقا دوختن است / بلکه با داغ فنا سوختن است
عاشق آن دان که ز خود بازرهد! / نغمهٔ ترک خودی سازدهد
نه ره دولت دنیا سپرد / نه سوی نعمت عقبا نگرد
قبلهٔ همت او دوست بود / هر چه جز دوست همه پوست بود
آنچه با دوست دهد پیوندش / شود از فرط محبت بندش
ترک خشنودی اغیار کند / به رضای دل او کار کند
هر دم‌اش حیرت دیگر زاید / هر نفس شوق دگر افزاید