جامی › حکایت پیر خارکش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خارکش پیری با دلق درشت / پشته‌ای خار همی برد به پشت
لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت / هر قدم دانهٔ شکری می‌کاشت
کای فرازندهٔ این چرخ بلند! / وی نوازندهٔ دل‌های نژند!
کنم از جیب نظر تا دامن / چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی / تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن / گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور / رخش پندار همی‌راند ز دور
آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش / گفت کای پیر خرف گشته، خموش!
خار بر پشت، زنی زین سان گام / دولتت چیست، عزیزی‌ت کدام؟
عمر در خارکشی باخته‌ای / عزت از خواری نشناخته‌ای
پیر گفتا که: «چه عزت زین به / که نی‌ام بر در تو بالین نه؟
کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام / نان و آبی (که) خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت / به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد / بر در شاه و گدا بنده نکرد
داد با اینهمه افتادگی‌ام / عز آزادی و آزادگی‌ام»