جامی › فتوت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که از طبع فرومایهٔ خویش / می‌زنی گام پی وایهٔ خویش!
خاطر از وایهٔ خود خالی کن! / زین هنر پایهٔ خود عالی کن!
بهر خود، گرمی جز سردی نیست / سردی آیین جوانمردی نیست
چند روزی ز قوی‌دینان باش! / در پی حاجت مسکینان باش!
شمع شو! شمع، که خود را سوزی / تا به آن بزم کسان افروزی
با بد و نیک و نکوکاری ورز! / شیوهٔ یاری و غمخواری ورز!
ابر شو! تا که چو باران ریزی، / بر گل و خس همه یک‌سان ریزی
چشم بر لغزش یاران مفکن! / به ملامت دل یاران مشکن!
درگذر از گنه و از دگران! / چو ببینی گنهی، درگذران!
باش چون بحر ز آلایش پاک! / ببر آلایش از آلایشناک!
همچو دیده به سوی خویش مبین! / خویش را از دگران بیش مبین!
بس عمارت که بود خانهٔ رنج / بس خرابی که بود پردهٔ گنج
بت خود را بشکن خوار و ذلیل! / نامور شو به فتوت چو خلیل!
بت تو نفس هواپرور توست / که به صد گونه خطا رهبر توست
بسط کن بر همه کس خوان کرم! / بذل کن بر همه همیان درم!
گر براهیمی اگر زردشتی، / روی در هم مکش از هم‌پشتی!
باز کش پای ز آزار، همه! / دست بگشای به ایثار، همه!
هر چه بدهی به کسی، باز مجوی، / دل ز اندیشهٔ آن پاک بشوی!
آنچه بخشند چه بسیار و چه کم / نیست برگشتن از آن طور کرم
طفل چون صاحب احسان گردد / زود از داده پشیمان گردد
هر چه خندان بدهد، نتواند / که دگر گریه کنان نستاند
تا توانی مگشا جیب کسان! / منگر در هنر و عیب کسان!
عیب‌بینی هنری چندان نیست / هدف قصد جوانمردان نیست
هر چه نامش نه پسندیده کنی / بهتر آن است که نادیده کنی
دل ز اندیشهٔ آن داری دور / دیده از دیدن آن سازی کور
بو که از چون تو نکو کرداری / به دل کس نرسد آزاری