جامی › در صدق چنانکه ظاهر و باطن یک‌سان بود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای گرو کرده زبان را به دروغ! / برده بهتان ز کلام تو فروغ!
این نه شایستهٔ هر دیده‌ورست، / که زبانت دگر و دل دگرست
از ره صدق و صفا دوری چند؟ / دل قیری، رخ کافوری چند؟
روی در قاعدهٔ احسان کن! / ظاهر و باطن خود یک‌سان کن!
یک‌دل و یک جهت و یک‌رو باش! / وز دورویان جهان، یک سو باش!
از کجی خیزد هر جا خللی‌ست / «راستی، رستی! نیکو مثلی‌ست
راست جو، راست نگر، راست گزین! / راست گو، راست شنو، راست نشین!
تیر اگر راست رود بر هدف است / ور رود کج، ز هدف بر طرف است
راست رو! راست، که سرور باشی! / در حساب از همه برتر باشی!
صدق، اکسیر مس هستی توست / پایه‌افراز فرودستی توست
اثر کذب بود «هیچکسی» / به «کسی» گر رسی از صدق رسی
صبح کاذب زند از کذب نفس / نور او یک دو نفس باشد و بس
صبح صادق چون بود صدق‌پسند / علم نورش از آن است بلند
دل اگر صدق‌پسندی‌ت دهد / بر همه خلق بلندی‌ت دهد
صدق پیش آر که صدیق شوی / گوهر لجهٔ تحقیق شوی
آنست صدیق که دل‌صاف شود / دعوی او همه انصاف شود
وعدهٔ او به وفا انجامد / دلش از غش به صفا آرامد
در درون تخم امانت فکند / وز برون خار خیانت بکند
برفتد بیخ نفاق از گل او / سرزند شاخ وفاق از دل او