جامی › ختم کتاب و خاتمهٔ خطاب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دامت آثارک، ای طرفه قلم! / دام دل‌ها زدی از مسک، رقم
نقد عمرست نثار قدمت / نور چشم است سواد رقمت
مرغ جان راست صریر تو صفیر / وز صفیر تو در آفاق نفیر
مرکب گرم عنان می‌رانی / خوی‌چکان قطره‌زنان می‌رانی
بافتی بر قد این حورسرشت / حله از طرهٔ حوران بهشت
این چه حور است درین حلهٔ ناز / کرده از دولت جاوید طراز
هر دو مصراع ز وی ابرویی / قبلهٔ حاجت حاجت‌جویی
چشمش از کحل بصیرت روشن / نظر لطف به عشاق فکن
طره‌اش پرده‌کش شاهد دین / خال او مردمک چشم یقین
لب او مژده‌ده باد مسیح / در فسون‌خوانی هر مرده، فصیح
گوشش از حلقهٔ اخلاص، گران / دیدهٔ عشق به رویش نگران
خرد گام‌زن از دنبالش / بیخود از زمزمهٔ خلخالش
یارب! این غیرت حورالعین را / شاهد روضهٔ علیین را،
از دل و دیدهٔ هر دیده‌وری / بخش، توفیق قبول نظری!
از خط خوب، کن‌اش پاینده! / وز دم پاک، طرب‌زاینده!
لیک در جلوه گه عزت و جاه / دارش از دست دو بی‌باک نگاه!
اول آن خامه‌زن سهونویس / به سر دوک قلم بیهده‌ریس
بر خط و شعر، وقوف از وی دور / چشم داران حروف از وی کور
فصل و وصل کلماتش نه بجای / فصل پیش نظرش وصل نمای
گه دو بیگانه به هم پیوسته / گه دو همخانه ز هم بگسسته
نقطه‌هایش نه به قانون حساب / خارج از دایرهٔ صدق و صواب
خال رخساره زده بر کف پای / شده از زیور رخ پای آرای
ور به اعراب شده راه‌سپر / رسم خط گشته از او زیر و زبر
گه نوشته‌ست کم وگاه فزون / گشته موزون ز خطش ناموزون
یا بریده یکی از پنج انگشت / یا فزوده ششم انگشت به مشت
دوم آن کس که کشد گزلک تیز / بهر اصلاح، نه از سهو ستیز
بتراشد ز ورق حرف صواب / زند از کلک خطا نقش بر آب
گل کند، خار به جا بنشاند / خار را خوبتر از گل داند
حسن مقطع چو بود رسم کهن / قطع کردیم بر این نکته سخن