جامی › در حمد و ستایش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست / ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست
زبان در کام، کام از نام او یافت / نم از سرچشمهٔ انعام او یافت
خرد را زو نموده دم به دم روی / هزاران نکتهٔ باریک چون موی
فلک را انجمن‌افروز از انجم / زمین را زیب انجم ده به مردم
مرتب‌ساز سقف چرخ دایر / فراز چار دیوار عناصر
قصب‌باف عروسان بهاری / قیام‌آموز سرو جویباری
بلندی‌بخش هر همت‌بلندی / به پستی‌افکن هر خودپسندی
گناه آمرز رندان قدح‌خوار / به طاعت‌گیر پیران ریاکار
انیس خلوت شب‌زنده‌داران / رفیق روز در محنت‌گذاران
ز بحر لطف او ابر بهاری / کند خار و سمن را آبیاری
وجودش آن فروزان آفتاب است / که ذره ذره از وی نوریاب است
ز بام آسمان تا مرکز خاک / اگر صد پی به پای وهم و ادراک،
فرود آییم یا بالا شتابیم / ز حکمش ذره‌ای بیرون نیاییم