جامی › در خواب دیدن زلیخا، یوسف را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی خوش همچو صبح زندگانی / نشاط‌افزا چو ایام جوانی
ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده / حوادث پای در دامن کشیده
درین بستان‌سرای پر نظاره / نمانده باز جز چشم ستاره
سگان را طوق گشته حلقهٔ دم / در آن حلقه ره فریادشان گم
ستاده از دهل کوبی دهل‌کوب / هجوم خواب دستش بسته بر چوب
نکرده موذن از گلبانگ یا حی / فراش غفلت شب‌مردگان طی
زلیخا آن به لب‌ها شکر ناب / شده بر نرگسش شیرین، شکرخواب
سرش سوده به بالین جعد سنبل / تنش داده به بستر خرمن گل
ز بالین سنبلش در هم شکسته / به گل تار حریرش نقش بسته
به خوابش چشم صورت‌بین غنوده / ولی چشم دگر از دل گشوده
درآمد ناگه‌اش از در جوانی / چه می‌گویم جوانی نی، که جانی
همایون پیکری از عالم نور / به باغ خلد کرده غارت حور
کشیده‌قامتی چون تازه‌شمشاد / به آزادی، غلام‌اش سرو آزاد
زلیخا چون به رویش دیده بگشاد / به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد
جمای دید از حد بشر دور / ندیده از پری، نشنیده از حور
ز حسن صورت و لطف شمایل / اسیرش شد به یک‌دل نی، به صد دل
ز رویش آتشی در سینه افروخت / وز آن آتش متاع صبر و دین سوخت
بنامیزد! چه زیبا صورتی بود / که صورت کاست واندر معنی افزود
از آن معنی اگر آگاه بودی، / یکی از واصلان راه بودی
ولی چون بود در صورت گرفتار / نشد در اول از معنی خبردار
همه دربند پنداریم مانده / به صورت‌ها گرفتاریم مانده