جامی › بیدار شدن زلیخا از خواب و نهفتن اندوه خود از پرستارا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۹ - بیدار شدن زلیخا از خواب و نهفتن اندوه خود از پرستاران
سحر چون زاغ شب پرواز برداشت / خروس صبحگاه آواز برداشت
سمن از آب شبنم روی خود شست / بنفشه جعد عنبر بوی خود شست
زلیخا همچنان در خواب نوشین / دلش را روی در مهراب دوشین
نبود آن خواب خوش، بیهوشی‌ای بود / ز سودای شب‌اش مدهوشی‌ای بود
کنیزان روی بر پایش نهادند / پرستاران به دستش بوسه دادند
نقاب از لالهٔ سیراب بگشاد / خمارآلوده چشم از خواب بگشاد
گریبان، مطلع خورشید و مه کرد / ز مطلع سرزده، هر سو نگه کرد
ندید از گلرخ دوشین نشانی / چو غنچه شد فرو در خود زمانی
بر آن شد کز غم آن سرو چالاک / گریبان همچو گل بر تن زند چاک
ولی شرم از کسان بگرفت دستش / به دامان صبوری پای بست‌اش
فرو می‌خورد چون غنچه به دل خون / نمی‌داد از درون یک شمه بیرون
دهانش با رفیقان در شکرخند / دلش چون نیشکر در صد گره، بند
زبانش با حریفان در فسانه / به دل از داغ عشق‌اش صد زبانه
نظر بر صورت اغیار می‌داشت / ولی پیوسته دل با یار می‌داشت
دلی کز عشق در دام نهنگ است / ز جست و جوی کام‌اش، پای لنگ است
برون از یار خود کامی ندارد / درونش با کس آرامی ندارد
اگر گوید سخن، با یار گوید / وگر جوید مراد، از یار جوید
هزاران بار جانش بر لب آمد / که تا آن روز محنت را شب آمد
شب آمد سازگار عشقبازان / شب آمد رازدار عشقبازان
چو شب شد روی در دیوار غم کرد / به زاری پشت خود چون چنگ خم کرد
ز ناله نغمهٔ جانکاه برداشت / به زیر و بم فغان و آه برداشت
که: «ای پاکیزه گوهر! از چه کانی؟ / که از تو دارم این گوهرفشانی
دلم بردی و نام خود نگفتی / نشانی از مقام خود نگفتی
نمی‌دانم که نامت از که پرسم / کجا آیم مقامت از که پرسم
اگر شاهی، تو را آخر چه نام است؟ / وگر ماهی، تو را منزل کدام است؟
مبادا هیچ کس چون من گرفتار! / که نی دل دارم اندر بر نه دلدار
کنون دارم من در خواب مانده / دلی از آتشت در تاب مانده
گلی بودم ز گلزار جوانی / تر و تازه چو آب زندگانی
به یک عشوه مرا بر باد دادی / هزارم خار در بستر نهادی»
همه شب تا سحرگه کارش این بود / شکایت با خیال یارش این بود
چو شب بگذشت، دفع هر گمان را / بشست از گریه چشم خون‌فشان را
به بالین رونق از گلبرگ تر داد / به بستر جان ز سرو سیمبر داد
شب و روزش بدین آیین گذشتی / سر مویی ازین آیین نگشتی