جامی › پرسیدن دایه از حال زلیخا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش است از بخردان این نکته گفتن / که: مشک و عشق را نتوان نهفتن!
اگر بر مشک گردد پرده صد توی / کند غمازی از صد پرده‌اش بوی
زلیخا عشق را پوشیده می‌داشت / به سینه تخم غم پوشیده می‌کاشت
ولی سر می‌زد آن هر دم ز جایی / همی کرد از درون نشو و نمایی
گهی از گریه چشمش آب می‌ریخت / به جای آب خون ناب می‌ریخت
به هر قطره که از مژگان گشادی / نهانی راز او بر رو فتادی
گهی از آتش دل آه می‌کرد / به گردون دود آهش راه می‌کرد
بدانستی همه کز هیچ باغی / نروید لاله‌ای خالی ز داغی
کنیزان این نشانی‌ها چو دیدند / خط آشفتگی بر وی کشیدند
ولی روشن نشد کن را سبب چیست / قضاجنبان آن حال عجب کیست
همی بست از گمان هر کس خیالی / همی کردند با هم قیل و قالی
ولی سر دلش ظاهر نمی‌شد / سخن بر هیچ چیز آخر نمی‌شد
از آن جمله، فسونگردایه‌ای داشت / که از افسونگری سرمایه‌ای داشت
به راه عاشقی کار آزموده / گهی عاشق گهی معشوق بوده
به هم وصلت‌ده معشوق و عاشق / موافق‌ساز یار ناموافق
شبی آمد زمین بوسید پیشش / به یاد آورد خدمت‌های خویش‌اش
بگفت: «ای غنچهٔ بستان شاهی! / به خاری از تو گلرویان مباهی!
دلت خرم لبت پر خنده بادا! / ز فرت بخت ما فرخنده بادا!
چنین آشفته و در هم چرایی؟ / چنین با درد و غم همدم چرایی؟
یقین دانم که زد ماهی تو را راه / بگو روشن مرا، تا کیست آن ماه!
اگر بر آسمان باشد فرشته / ز نور قدسیان ذاتش سرشته
به تسبیح و دعا خوانم چنان‌اش / که آرم بر زمین از آسمان‌اش
وگر باشد پری در کوه و بیشه / عزایم خوانی‌ام کارست و پیشه
به تسخیرش عزیمت‌ها بخوانم / کنم در شیشه و پیشت نشانم
وگر باشد ز جنس آدمیزاد / بزودی سازم از وی خاطرت شاد»
زلیخا چون بدید آن مهربانی / فسون پردازی و افسانه‌خوانی،
ندید از راست گفتن هیچ چاره / گرفت از گریه مه را در ستاره
که: «گنج مقصدم بس ناپدیدست / در آن گنج، ناپیدا کلیدست
چه گویم با تو از مرغی نشانه / که با عنقا بود هم آشیانه
ز عنقا هست نامی پیش مردم / ز مرغ من بود آن نام هم گم
چه شیرین است عیش تلخکامی / که می‌داند ز کام خویش نامی
ز دوری گرچه باشد تلخ، کامش / کند باری زبان شیرین ز نامش»
زبان بگشاد آنگه پیش دایه / ز هم‌رازی بلندش ساخت پایه
به خواب خویشتن بیداری‌اش داد / به بیهوشی خود هشیاری‌اش داد
چو دایه حرفی از تومار او خواند / ز چاره‌سازی‌اش حیران فروماند
بلی این حرف، نقش هر خیال است / که: نادانسته از جستن محال است!
نیارست از دلش چون بند بگشاد / به اصلاح‌اش زبان پند بگشاد
نخستین گفت کاینها کار دیوست / همیشه کار دیوان مکر و ریوست
به مردم صورت زیبا نمایند / که تا بر وی در سودا گشایند
زلیخا گفت: «دیوی را چه یارا / که بنماید چنان شکل دلارا؟
تنی کز شور و شر باشد سرشته / معاذ الله کز او زاید فرشته»
دگر گفتا که: «این خوابی‌ست ناراست / که کج با کج گراید، راست با راست»
دگر گفتا که: «هستی دانش‌اندیش / برون کن این محال از خاطر خویش!»
بگفتا: «کار اگر بودی به دستم، / کی این بار گران دادی شکست‌ام؟
مرا تدبیر کار از دست رفته‌ست / عنان اختیار از دست رفته‌ست
مرا نقشی نشسته در دل تنگ / که بس محکمترست از نقش در سنگ»
چو دایه دیدش اندر عشق، محکم / فروبست از نصیحت گویی‌اش دم
نهانی رفت و حالش با پدر گفت / پدر ز آن قصه مشکل بر آشفت
ولی چون بود عاجز دست تدبیر / حوالت کرد کارش را به تقدیر