جامی › عمر گذراندن زلیخا در مفارقت یوسف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو دل با دلبری آرام گیرد / ز وصل دیگری کی کام گیرد؟
زلیخا را در آن فرخنده‌منزل / همه اسباب حشمت بود حاصل
غلامی بود پیش رو، عزیزش / نبود از مال و زر کم، هیچ چیزش
پرستاران گل‌بوی گل‌اندام / پرستاری‌ش را بی‌صبر و آرام
کنیزان دل آشوب دل آرای / پی خدمتگری ننشسته از پای
سیه فامانی از عنبر سرشته / ز شهوت پاک‌دامن، چون فرشته
مقیمان حریم پاکبازی / امینان حرم در کارسازی
زلیخا با همه در صفهٔ بار / که یک‌سان باشد آنجا یار و اغیار
بساط خرمی افکنده بودی / درون پرخون و لب پرخنده بودی
به ظاهر با همه گفت و شنو داشت / ولی دل جای دیگر در گرو داشت
به صورت بود با مردم نشسته / به معنی از همه خاطر گسسته
ز وقت صبح تا شام کارش این بود / میان دوستان کردارش این بود
چو شب بر چهره مشکین پرده بستی، / چو مه در پرده‌اش تنها نشستی
خیال دوست را در خلوت راز / نشاندی تا سحر بر مسند ناز
به زانوی ادب بنشستی‌اش پیش / به عرض او رسانیدی غم خویش
ز ناله چنگ محنت ساز کردی / سرود بی‌خودی آغاز کردی
بدو گفتی که: «ای مقصود جانم! / به مصر از خویشتن دادی نشان‌ام
عزیز مصر گفتی خویش را نام / عزیزی روزیت بادا! سرانجام!
به مصر امروز مهجور و غریب‌ام / ز اقبال وصالت بی‌نصیب‌ام
به نومیدی کشید از عشق کارم / سروش غیب کرد امیدوارم
بدان امیدم اکنون زنده مانده / ز دامن گرد نومیدی فشانده
به نوری کز جمالت بر دلم تافت / یقین دانم که آخر خواهم‌ات یافت
ز شوقت گرچه خونبارست چشمم / به سوی شش جهت چارست چشمم
تویی از هر دو عالم آرزویم / تو را چون یافتم، از خود چه جویم؟»
سحر کردی بدین گفتار شب را / نبستی زین سخن تا روز لب را
چو باد صبح جستن کردی آغاز / بر آیین دگر دادی سخن ساز
چه گفتی؟ گفتی: «ای باد سحرخیز! / شمیم مشک در جیب سمن‌بیز،
به معشوقان بری پیغام عاشق / بدین جنبش دهی آرام عاشق
ز دلداران «نوازش نامه» آری / کنی غم‌دیدگان را غم‌گساری
کس از من در جهان غم‌دیده‌تر نیست / ز داغ هجر ماتم‌دیده‌تر نیست
دلم بیمار شد دلداری‌ام کن! / غمم بسیار شد غمخواری‌ام کن!
به هر شهری خبر پرس از مه من! / به هر تختی نشان جو از شه من!
گذار افکن به هر باغ و بهاری! / قدم نه بر لب هر جویباری!
بود بر طرف جویی زین تک و پوی / به چشم آید تو را آن سرو دلجوی»
ز وقت صبح، تا خورشید تابان / به جولانگاه روز آمد شتابان
دلی پردرد، چشمی خون‌فشان داشت / به باد صبحدم این داستان داشت
چو شد خورشید، شمع مجلس روز / زلیخا همچو حور مجلس‌افروز
پرستاران به پیشش صف کشیدند / رفیقان با جمالش آرمیدند
به آن صافی‌دلان پاک‌سینه / به جای آورد رسم و راه دینه
به هر روز و شبی این بود حالش / بدین آیین گذشتی ماه و سالش
به سر می‌برد از این سان روزگاری / به ره می‌داشت چشم‌انتظاری
بیا جامی! که همت برگماریم / ز کنعان ماه کنعان را بیاریم
زلیخا با دلی امیدوارست / نظر بر شاهراه انتظارست
ز حد بگذشت درد انتظارش / دوابخشی کنیم از وصل یارش