بخش ۲۰ - خواب دیدن یوسف که آفتاب و ماه و یازده ستاره او را سجده میبرند
شبی یوسف به پیش چشم یعقوب / که پیش او چو چشمش بود محبوب
به خواب خوش نهاده سر به بالین / به خنده نوش نوشین کرد شیرین
ز شیرین خنده آن لعل شکرخند / به دل یعقوب را شوری در افکند
چو یوسف نرگس سیراب بگشاد / چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد،
بدو گفت:«ای شکر شرمندهٔ تو! / چه موجب داشت شکر خندهٔ تو؟»
بگفتا: «خواب دیدم مهر و مه را / ز رخشنده کواکب یازده را
که یکسر داد تعظیمم بدادند / به سجده پیش رویم سر نهادند»
پدر گفتا که: «بس کن زین سخن، بس! / مگوی این خواب را زنهار! با کس!
مباد این خواب را اخوان بدانند، / به بیداری صد آزارت رسانند!
ز تو در دل هزاران غصه دارند / درین قصه کیات فارغ گذارند
نیارند از حسد این خواب را تاب / که بس روشن بود تعبیر این خواب»
پدر کرد این وصیت، لیک تقدیر / به بادی بگسلد زنجیر تدبیر
به یک تن گفت یوسف آن فسانه / نهاد آن را به اخوان در میانه
شنیدهستی که هر سر کز دو بگذشت / به اندک وقت ورد هر زبان گشت
چه خوش گفت آن نکوگوی نکوکار / که: «سر خواهی سلامت، سر نگهدار!»
چو اخوان قصهٔ یوسف شنیدند / ز غصه پیرهن بر خود دریدند
که: «یارب چیست در خاطر پدر را / که نشناسد ز نفع خود ضرر را؟
به هر یکچند بربافد دروغی / دهد ز آن گوهر خود را فروغی
خورد آن پیر مسکین زو فریبی / شود از صحبت او ناشکیبی
کند قطع نکو پیوندی ما / برد مهر پدر فرزندی ما
پدر را ما خریداریم، نی او / پدر را ما هواداریم، نی او
اگر روزست، در صحرا شبانیم / وگر شب، خانهاش را پاسبانیم
بجز حیلتگری از وی چه دیدهست / کهش این سان بر سر ما برگزیدهست
چو با ما بر سر غمخوارگی نیست / دوای او بجز آوارگی نیست»
به قصد چارهسازی عهد بستند / به عزم مشورت یک جا نشستند
یکی گفت:«او ز حسرت خون ما ریخت / به خونریزیش باید حیله انگیخت»
یکی گفت: «این به بیدینیست راهی / که اندیشیم قتل بیگناهی
همان به که افکنیماش از پدر دور / به هایل وادیای محروم و مهجور
چو یک چند اندر آن آرام گیرد / به مرگ خویشتن بیشک بمیرد»
دگر یک گفت:« قتل دیگرست این! / چه جای قتل؟ از آن هم بدترست این!
صواب آنست کاندر دور و نزدیک / طلب داریم چاهی غور و تاریک
ز صدر عزت و جاه افکنیماش / به صد خواری در آن چاه افکنیماش
بود کآنجا نشیند کاروانی / برآساید در آن منزل زمانی
به چاه اندر کسی دلوی گذارد / به جای آب از آن چاهش برآرد
به فرزندیش گیرد یا غلامی / کند در بردن وی تیزگامی»
ز غور چاه مکر خود نه آگاه / همه بیریسمان رفتند در چاه
وز آن پس رو به کار خود نهادند / به فردا وعدهٔ آن کار دادند