جامی › درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۲۱ - درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا برند
حسدورزان یوسف بامدادان / به فکر دینه خرم‌طبع و شادان
زبان پر مهر و سینه کینه‌اندیش / چو گرگان نهان در صورت میش
به دیدار پدر احرام بستند / به زانوی ادب پیشش نشستند
در زرق و تملق باز کردند / ز هر جایی سخن آغاز کردند
که: «از خانه ملالت خاست ما را / هوای رفتن صحراست ما را
اگر باشد اجازت، قصد داریم / که فردا روز در صحرا گذاریم
برادر، یوسف، آن نور دو دیده / ز کم‌سالی به صحرا کم رسیده
چه باشد که‌ش به ما همراه سازی / به همراهی‌ش ما را سرفرازی؟»
چو یعقوب این سخن بشنید از ایشان / گریبان رضا پیچید از ایشان
بگفتا: «بردن او کی پسندم؟ / کز آن گردد درون اندوه‌مندم
از آن ترسم کزو غافل نشینید / ز غفلت صورت حالش نبینید
درین دیرینه‌دشت محنت‌انگیز / کهن گرگی بر او دندان کند تیز»
چو آن افسونگران آن را شنیدند / فسون دیگر از نو دردمیدند
که: «آخر ما نه ز آن‌سان سست راییم، / که هر ده تن به گرگی بس نیاییم»
چو ز ایشان کرد یعقوب این سخن گوش / ز عذر انگیختن گردید خاموش
به صحرا بردن یوسف رضا داد / بلا را در دیار خود صلا داد