جامی › به صحرا بردن برادران یوسف را و به جاه افگندنش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو پا بر دامن صحرا نهادند / بر او دست جفاکاری گشادند
ز دوش مرحمت، بارش فکندند / میان خاره و خارش فکندند
بدین‌سان بود حالش تا سه فرسنگ / از او صلح و از آن سنگین‌دلان جنگ
ازو نرمی وز ایشان سخت‌رویی / ازو گرمی وز ایشان سردگویی
ز ناگه بر لب چاهی رسیدند / ز رفتن، بر لب چاه آرمیدند
چهی چون گور ظالم تنگ و تیره / ز تاریکی‌ش چشم عقل خیره
مدار نقطهٔ اندوه دورش / برون از طاقت اندیشه، غورش
دگر بار از جفاشان داد برداشت / به نوعی ناله و فریاد برداشت
ولی آن ساز تیز آهنگ‌تر شد / دل چون سنگ ایشان سنگ‌تر شد
چه گویم کز جفا ایشان چه کردند / دلم ندهد که گویم آنچه کردند
کشیدند از بدن پیراهن او / چو گل از غنچه، عریان شد تن او
فروآویختند آنگه به چاهش / در آب انداختند از نیمه‌راهش
برون از آب، در چه بود سنگی / نشیمن ساخت آن را بی‌درنگی
شد از نور رخش آن چاه روشن / چو شب روی زمین از ماه روشن
شمیم گیسوان عطرسایش / عفونت را برون برد از هوایش
ز فر طلعت او هر گزنده / سوی سوراخ دیگر شد خزنده
به تعویذ اندرش پیراهنی بود / که جدش را ز آتش مامنی بود
فرستادش به ابراهیم، رضوان / از آن رو شد بر او آتش گلستان
رسید از سدره جبریل امین زود / ز بازوی وی آن تعویذ بگشود
برون آورد از آنجا پیرهن را / بدان پوشید آن پاکیزه تن را
از آن پس گفت: «ای مهجور غمناک! / پیامت می‌رساند ایزد پاک
که روزی این خیانت‌پیشگان را / گروه ناصواب‌اندیشگان را
ز تو دل‌ریش‌تر پیشت رسانم / فکنده پیش‌سر ، پیشت رسانم،
ز جبریل این سخن یوسف چو بشنود / ز رنج و محنت اخوان برآسود
به تسکین دادن جان حزینش / ندیم خاص شد روح‌الامین‌اش