جامی › شرح دادن یوسف قصهٔ محنت راه و زحمت چاه را برای زلیخ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۲۷ - شرح دادن یوسف قصهٔ محنت راه و زحمت چاه را برای زلیخا
سخن‌پرداز این شیرین‌فسانه / چنین آرد فسانه در میانه
که پیش از وصل یوسف بود روزی / زلیخا را عجب دردی و سوزی
ز دل صبر و ز تن آرام رفته / شکیب از جان غم فرجام رفته
نه در خانه به کاری بند گشتی / نه در بیرون به کس خرسند گشتی
مژه پر آب و دل پرخون همی رفت / درون می‌آمد و بیرون همی رفت
بدو گفت آن بلنداقبال دایه / که: «ای مه پایهٔ خورشید سایه
نمی‌دانم که امروزت چه حال است / که جانت غرق دریای ملال است
بگو کین بیقراری از که داری؟ / ز نو رنجی که داری از که داری؟»
بگفتا: «من ز خود حیرانم امروز / به کار خویش سرگردانم امروز
غمی دارم، ندانم کین غم از چیست / ز جانم سر زده این ماتم از کیست»
چو یوسف همنشین شد با زلیخا / شبا روزی قرین شد با زلیخا
شبی پیش زلیخا راز می‌گفت / غم و اندوه پیشین باز می‌گفت
زلیخا چون حدیث چاه بشنید / بسان ریسمان بر خویش پیچید
فتاد اندر دلش کن روز بوده‌ست / که جانش در غم جانسوز بوده‌ست
حساب روز و مه چون نیک برداشت / به پیش او یقین شد آنچه پنداشت
بلی داند دلی کگاه باشد / که از دل‌ها به دل‌ها راه باشد
شنیده‌ستم که روز کرد لیلی / به قصد فصد سوی نیش میلی
چو زد لیلی یکی نیش از پی خون / به وادی رفت خون از دست مجنون
بیا جامی ز بود خود بپرهیز! / ز پندار وجود خود بپرهیز!
مصفا شو ز مهر و کینهٔ خویش! / مصیقل کن رخ آیینهٔ خویش!
شود چشم دلت روشن بدان نور / نماند سر جانان بر تو مستور