جامی › تمنا کردن یوسف شبانی را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به حکم آنکه امت‌پروری را / شبان لایق بود پیغمبری را
ز یوسف با هزاران کامرانی / همی زد سر تمنای شبانی
زلیخا آن تمنا را چو دریافت / به تحصیل تمنایش عنان تافت
نخستین خواست ز استادان آن فن / که کردند از برایش یک فلاخن
رسن همچون خور از زر تافتندش / چو گیسوی معنبر بافتندش
زلیخا نیز می‌پخت آرزویی / که: گنجانم در او خود را چو مویی
چو نتوان بی‌سبب خود را در او بست / ببوسم گاه گاه‌اش ز آن سبب دست
دگر می‌گفت: این را چون پسندم / که یک مو بار خود بر وی ببندم؟
وز آن پس داد فرمان تا شبانان / رمه در کوه و در صحراچرانان
جدا سازند نادر بره‌ای چند / چو گردون چر بره، بی‌مثل و مانند
چو آهوی ختن سنبل‌چریده / ز گرگان هرگز آسیبی ندیده
زره‌سان پشمشان چون موی زنگی / ز ابریشم فزون در تازه‌رنگی
میان آن رمه یوسف شتابان / چو در برج حمل، خورشید تابان
زلیخا صبر و هوش و عقل و جان را / سگ دنباله‌کش کرده، شبان را
نگهبانان موکل ساخت چندی / که دارندش نگاه از هر گزندی
بدین‌سان بود تا می‌خواست کارش / نبود از دست بیرون اختیارش
اگر می‌خواست در صحرا شبان بود / وگر می‌خواست شاه ملک جان بود
ولی در ذات خود بود آن پری‌زاد / ز شاهی و شبانی هر دو آزاد