جامی › مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را و استغنا نمودن یوسف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۲۹ - مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را و استغنا نمودن یوسف از وی
زلیخا بود یوسف را ندیده / به خوابی و خیالی آرمیده
بجز دیدارش از هر جست و جویی / نمی‌دانست خود را آرزویی
چو دید از دیدن او بهره‌مندی / ز دیدن خواست طبع او بلندی
به آن آورد روی جست و جو را / که آرد در کنار آن آرزو را
بلی نظارگی کید سوی باغ / ز شوق گل چو لاله سینه پر داغ،
نخست از روی گل دیدن شود مست / ز گل دیدن به گل چیدن برد دست
زلیخا وصل را می‌جست چاره / ولی می‌کرد از آن یوسف کناره
زلیخا بود خون از دیده ریزان / ولی می‌بود ازو یوسف گریزان
زلیخا رخ بر آن فرخ‌لقا داشت / ولی یوسف نظر بر پشت پا داشت
زلیخا بهر یک دیدن همی سوخت / ولی یوسف ز دیدن دیده می‌دوخت
ز بیم فتنه روی او نمی‌دید / به چشم فتنه‌جوی او نمی‌دید
نیارد عاشق آن دیدار در چشم / که با یارش نیفتد چشم بر چشم
زلیخا را چو این غم بر سرآمد / به اندک فرصتی از پا درآمد
برآمد در خزان محنت و درد / گل سرخش به رنگ لالهٔ زرد
به دل ز اندوه بودش بار انبوه / سهی‌سروش خمید از بار اندوه
برفت از لعل لب، آبی که بودش / نشست از شمع رخ، تابی که بودش
نکردی شانه زلف عنبرین‌بوی / جز از پنجه که می‌کندی به آن موی
به سوی آینه کم روگشادی / مگر زانو که بر وی رو نهادی
ز سرمه ز آن سیه چشمی نمی‌جست، / که اشک از نرگس او سرمه می‌شست
زلیخا را چو شد زین غم جگر ریش / زبان سرزنش بگشاد بر خویش
که: ای کارت به رسوایی کشیده! / ز سودای غلام زرخریده!
تو شاهی بر سریر سرفرازی / چرا با بندهٔ خود عشق‌بازی؟
عجب‌تر آنکه از عجبی که دارد / به وصل چون تویی سر در نیارد
زنان مصر اگر دانند حالت / رسانند از ملامت صد ملال‌ات
همی گفت این، ولیکن آن یگانه / نه ز آن‌سان در دل او داشت خانه،
که‌ش از خاطر توانستی برون کرد / بدین افسانه دردش را فسون کرد
زلیخا را چو دایه آنچنان دید / ز دیده اشک‌ریزان حال پرسید
که: «ای چشمم به دیدار تو روشن! / دلم از عکس رخسار تو گلشن!
دلت پر رنج و جانت پر ملال است / نمی‌دانم تو را اکنون چه حال است
تو را آرام‌جان پیوسته در پیش، / چه می‌سوزی ز بی‌آرامی خویش؟
در آن وقتی که از وی دور بودی، / اگر می‌سوختی، معذور بودی
کنون در عین وصلی، سوختن چیست؟ / به داغش شمع جان‌افروختن چیست؟
به رویش خرم و دلشاد می‌باش! / ز غم‌های جهان آزاد می‌باش!»
زلیخا چون شنید اینها ز دایه / سرشکش را دل از خون داد مایه
ز ابر دیده خون دل فروریخت / به پیشش قصهٔ مشکل فروریخت
بگفت: «ای مهربان مادر! همانا / نه‌ای چندان به سر کار، دانا
نمی‌دانی که من بر دل چه دارم / وز آن جان جهان حاصل چه دارم
ز من دوری نباشد هیچ گاه‌اش / ولی نبود به من هرگز نگاهش
چو رویم شمع خوبی برفروزد / دو چشم خود به پشت پای دوزد
بدین اندیشه آزارش نجویم، / که پشت پاش به باشد ز رویم
چو بگشایم بدو چشم جهان‌بین / به پیشانی نماید صورت چین
بر آن چین سرزنش از من روا نیست / که از وی هر چه می‌آید خطا نیست
به رشکم ز آستین او که پیوست / به دستان یافته بر ساعدش، دست»
چو دایه این سخن بشنید، بگریست / که با حالی چنین، مشکل توان زیست
فراقی کافتد از دوران، ضروری / به از وصلی بدین تلخی و شوری
غم هجران همین یک سختی آرد / چنین وصلی دو صد بدبختی آرد
زلیخا با غمی با این درازی / چو دید از دایه رحم چاره‌سازی
بگفت: «ای از تو صد یاری‌م بوده! / به هر کاری هواداری‌م بوده!
قدم از تارک من کن به سویش! / زبان من شو و از من بگوی‌اش!
که: ای سرکش نهال نازپرورد! / رخت را از لطافت ناز پرورد
عروس دهر تا در زادن افتاد / ز تو پاکیزه‌تر فرزند کم زاد
کمال حسن تو حد بشر نیست / پری از خوبی تو بهره‌ور نیست
زلیخا گرچه زیبا دلربایی‌ست، / فتاده در کمندت مبتلایی‌ست
ز طفلی داغ، تو بر سینه دارد / ز سودایت غم دیرینه دارد
به ملک خود سه‌بارت دیده در خواب / وز آن عمری‌ست مانده در تب و تاب
کنون هم گشته زین سودا چو مویی / ندارد جز تو در دل آرزویی
چه کم گردد ز جاه چون تو شاهی / اگر گاهی کنی سویش نگاهی؟»
چو یوسف این فسون از دایه بشنود / به پاسخ لعل گوهربار بگشود
به دایه گفت: کای دانا به هر راز! / مشو بهر فریب من فسون‌ساز!
زلیخا را غلام زر خریدم / بسا از وی عنایت‌ها که دیدم
گل و آبم عمارت‌کردهٔ اوست / دل و جانم وفاپروردهٔ اوست
اگر عمری کنم نعمت شماری، / نیارم کردن او را حق‌گزاری
ولی گو: بر من این اندیشه مپسند! / که سر پیچم ز فرمان خداوند
ز بدفرمای نفس معصیت زای، / نهم در تنگنای معصیت پای
به فرزندی عزیزم نام برده‌ست / امین خانهٔ خویشم شمرده‌ست
نی‌ام جز مرغ آب و دانهٔ او / خیانت چون کنم در خانهٔ او؟
به سینه سر از اسراییل دارم / به دل دانایی از جبریل دارم
اگر هستم نبوت را سزاوار / بود ز اسحاق‌ام استحقاق این کار
معاذ الله که کاری پیشه سازم / که دارد از ره این قوم بازم
که من دارم ز فضل ایزد پاک / امید عصمت نفس هوسناک
چو دایه با زلیخا این خبر گفت / ز گفت او چو زلف خود برآشفت
خرامان ساخت سرو راستین را / به سر سایه فکند آن نازنین را
بدو گفت: «ای سر من خاک پایت / سرم خالی مبادا از هوایت!
ز مهرت یک سر مویم تهی نیست / سر مویی ز خویش‌ام آگهی نیست
اگر جان است غم‌پروردهٔ توست / وگر تن، جان به لب آوردهٔ توست
ز حال دل چه گویم خود که چون است / ز چشم خون‌فشان یک قطره خون است»
چو یوسف این سخن بشنید بگریست / زلیخا آه زد کاین گریه از چیست؟
مرا چشمی تو، چون خندان نشینم / که چشم خویش را در گریه بینم؟
چو یوسف دید از او اندوه بسیار / شد از لب همچو چشم خود گهربار
بگفت: «از گریه ز آنم دل شکسته / که نبود عشق کس بر من خجسته
چو زد عمه به راه مهر من گام / به دزدی در جهان‌ام ساخت بدنام
ز اخوانم پدر چون دوستر داشت / نهال کین من در جانشان کاشت
ز نزدیک پدر دورم فکندند / به خاک مصر مهجورم فکندند
شود دل دم به دم خون در بر من / که تا عشقت چه آرد بر سر من»
زلیخا گفت کای چشم و چراغم! / فروغ تو ز مه داده فراغ‌ام
ز من کز جان فزون می‌دارم‌ات دوست / گمان دشمنی‌بردن نه نیکوست
مرا از تیغ مهرت دل دو نیم است، / تو را از کین من چندین چه بیم است؟
بزن یک گام در همراهی من! / ببین جاوید دولت خواهی من!
جوابش داد یوسف کای خداوند! / منم پیشت به بند بندگی بند
برون از بندگی کاری ندارم / به قدر بندگی فرمای، کارم!
خداوندی مجوی از بندهٔ خویش! / بدین لطف‌ام مکن شرمندهٔ خویش!
کی‌ام من تا تو را دمساز گردم؟ / درین خوان با عزیز انباز گردم؟
مرا به گرکنی مشغول کاری / که در وی بگذرانم روزگاری
چو صبح ار صادقی در مهر رویم، / مزن دم جز به وفق آرزویم!
مرا چون آرزو خدمتگزاری است / خلاف آن نه رسم دوستداری است
دلی کو مبتلای دوست باشد / مراد او رضای دوست باشد
از آن یوسف همی داد این سخن ساز، / که تا در خدمت از صحبت رهد باز
ز صحبت داشت بیم فتنه و شور / به خدمت خواست تا گردد از آن دور