جامی › تضرع کردن زلیخا پیش دایه و راهنمایی او زلیخا را به| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۳۲ - تضرع کردن زلیخا پیش دایه و راهنمایی او زلیخا را به ساختن عمارت
چو با آن کشتهٔ سودای یوسف / ز حد بگذشت استغنای یوسف
شبی در کنج خلوت دایه را خواند / به صد مهرش به پیش خویش بنشاند
بدو گفت: «ای توان‌بخش تن من! / چراغ افروز جان روشن من!
گر از جان دم زنم پروردهٔ توست / ور از تن، شیر رحمت خوردهٔ توست
چه باشد کز طریق مهربانی / به منزلگاه مقصودم رسانی؟
چه پیوندی نباشد جان و دل را، / چه خیزد از ملاقات آب و گل را؟»
جوابش داد دایه کای پریزاد! / که نید با تو از حور و پری یاد!
جمال دلربا دادت خداوند / که برباید دل و دین خردمند
به کوه ار رخ نمایی آشکارا، / نهی عشق نهان در سنگ‌خارا
چو بخرامی به باغ از عشوه کاری، / درخت خشک را در جنبش آری!
بدین خوبی چنین درمانده چونی؟ / چرا چندین کشی آخر زبونی؟
به رفتار آور این نخل رطب بار! / به راه لطفش آر، از لطف رفتار!
زلیخا گفت کای مادر چه گویم / که از یوسف چه می‌آید به رویم!
نسازد دیده هرگز سوی من باز / چسان جولان‌گری با وی کنم ساز؟
نه تنها آفتم زیبایی اوست / بلای من ز ناپروایی اوست
جوابش داد دیگر باره دایه / که: «ای حور از جمالت برده مایه!
مرا در خاطر افتاده‌ست کاری / کز آن کار تو را خیزد قراری
ولی وقتی میسر گردد آن کار / که سیم آری به اشتر، زر به خروار
بسازم چون ارم، دلکش بنایی / بگویم تا در او صورت گشایی،
به موضع موضع از طبعش هنر کوش / کشد شکل تو با یوسف هم آغوش
چو یوسف یک زمان در وی نشیند / در آغوش خودت هر جا ببیند،
بجنبد در دلش مهر جمالت / شود از جان طلبکار وصالت
ز هر سو چون بجنبد مهربانی / برآید کارها ز آن‌سان که دانی»
چو بشنید این حکایت را ز دایه / به هرچ از زر و سیم‌اش بود مایه
بر آن دست تصرف داد او را / بدان سرمایه کرد آباد او را
چنین گویند معماران این کاخ / که چون شد بر عمارت، دایه گستاخ،
به دست آورد استادی هنرکیش / به هر انگشت دستش صد هنر بیش
به رسم هندسی کار آزمایی / قوانین رصد را رهنمایی
چو از پرگار بودی خالی‌اش مشت / نمودی کار پرگار از دو انگشت
چو بهر خط ز طبعش سر زدی خواست / بر او آن کار بی‌مسطر شدی راست
به جستی بر شدی بر تاق اطلس / بر ایوان زحل بستی مقرنس
چو سوی تیشه کردی دستش آهنگ، / ز خشت خام گشتی نرم‌تر، سنگ
به طراحی چو فکر آغاز کردی، / هزاران طرح زیبا ساز کردی
به سنگ ار صورت مرغی کشیدی / سبک، سنگ گران از جا پریدی
به حکم دایه زرین‌دست استاد، / زر اندوده‌سرایی کرد بنیاد
در اندرهم، در آنجا هفت خانه / چو هفت اورنگ بی‌مثل زمانه
مرتب هر یک از لون دگر سنگ / صقالت دیده و صافی و خوش‌رنگ
به هفتم خانه همچون چرخ هفتم / که هر نقشی و رنگی بود از او گم
مرصع چل ستون از زر برافراخت / ز وحش و طیر، زیبا شکل‌ها ساخت
به پای هر ستونی ساخت از زر / غزالی ناف او پر مشک اذفر
ز طاوس‌های زرین صحن او پر / به دم‌های مرصع در تبختر
میان آن درختی سر کشیده / که مثلش چشم نادر بین ندیده
ز سیم خام بودش نازنین ساق / ز زر اغصانش، از پیروزه اوراق
به هر شاخش ز صنعت بود طیار / زمرد بال، مرغی لعل منقار
بنامیزد! درختی سبز و خرم / ندیده هرگز از باد خزان خم
در آن خانه مصور ساخت هر جا / مثال یوسف و نقش زلیخا
به هم بنشسته چون معشوق و عاشق / ز مهر جان و دل با هم معانق
اگر نظارگی آنجا گذشتی / ز حسرت در دهانش آب گشتی
همانا بود سقف آن سپهری / بر او تابنده هر جا ماه و مهری
عجب ماهی و مهری! چون دو پیکر / ز چاک یک گریبان بر زده سر
نمودی در نظر هر روی دیوار / چو در فصل بهاران تازه گلزار
به هر گل گل زمینش بیش یا کم / دو شاخ تازه گل پیچیده با هم
ز فرشش بود هر جایی شکفته / دو گل با هم به مهد ناز خفته
در آن خانه نبود القصه یک جای / تهی ز آن دو درام و درای
چو شد خانه بدین صورت مهیا / به یوسف شد فزون شوق زلیخا
بلی عاشق چو بیند نقش جانان / شود ز آن نقش، حرف شوق خوانان
از آن حرف آتش او تازه گردد / اسیر داغ بی‌اندازه گردد
چو شد خانه تمام از سعی استاد / به تزیین‌اش زلیخا دست بگشاد
زمین آراست از فرش حریرش / جمال افزود از زرین سریرش
قنادیل گهر پیوندش آویخت / ریاحین بهر عطرش در هم آمیخت
هه بایستنی‌ها ساخت آنجا / بساط خرمی انداخت آنجا
در آن عشرتگه از هر چیز و هر کس / نمی‌بایست‌اش الا یوسف و بس
بر آن شد تا که یوسف را بخواند / به صدر عزت و جاه‌اش نشاند
ز لعل جان‌فزایش کام گیرد / به زلف سرکشش آرام گیرد