جامی › زبان به طعنهٔ زلیخا گشادن زنان مصر و به تیغ غیرت عش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۳۷ - زبان به طعنهٔ زلیخا گشادن زنان مصر و به تیغ غیرت عشق دست ایشان بریدن
نسازد عشق را کنج سلامت / خوشا رسوایی و کوی ملامت
غم عشق از ملامت تازه گردد / وز این غوغا بلند، آوازه گردد
ملامت‌های عشق از هر کرانه / بود کاهل‌تنان را تازیانه
چو باشد مرکب رهرو گران خیز / شود ز آن تازیانه سیر او تیز
زلیخا را چو بشکفت آن گل راز / جهانی شد به طعن‌اش بلبل آواز
زنان مصر از آن آگاه گشتند / ملامت را حوالتگاه گشتند
به هر نیک و بدش در پی فتادند / زبان سرزنش بر وی گشادند
که: شد فارغ ز هر ننگی و نامی / دلش مفتون عبرانی غلامی
عجب‌تر کن غلام از وی نفورست / ز دمسازی و همرازی‌ش دورست
نه گاهی می‌کند در وی نگاهی / نه گامی می‌زند با وی به راهی
به هر جا آن کشد برقع ز رخسار / زند این از مژه بر دیده مسمار
همانا پیش چشم او نکو نیست / از آن رو خاطرش را میل او نیست
گر آن دلبر گهی با ما نشستی، / ز ما دیگر کجا تنها نشستی؟
زلیخا چون شنید این داستان را / فضیحت خواست آن ناراستان را
روان فرمود جشنی ساز کردند / زنان مصر را آواز کردند
چه جشنی، بزم گاه خسروانه / هزارش ناز و نعمت در میانه
بلورین جام‌ها لبریز کرده / به ماء الورد عطرآمیز کرده
در او از خوردنی‌ها هر چه خواهی / ز مرغ آورده حاضر تا به ماهی
پی حلواش داده نیکوان وام / ز لب شکر ز دندان مغز بادام
روان هر سو کنیزان و غلامان / به خدمت همچو طاووسان خرامان
پری‌رویان مصری حلقه بسته / به مسندهای زرکش خوش نشسته
ز هر خوان آنچه می‌بایست خوردند / ز هر کار آنچه می‌شایست کردند
چو خوان برداشتند از پیش آنان / زلیخا شکرگویای مدح‌خوانان
نهاد از طبع حیلت‌ساز پر فن / ترنج و گزلکی بر دست هر تن
به یک کف گزلکی در کار خود تیز / به دیگر کف ترنجی شادی‌انگیز
بدیشان گفت پس کای نازنینان! / به بزم نیکویی بالانشینان!
چرا دارید ازین سان تلخ کامم / به طعن عشق عبرانی غلامم؟
اجازت گر بود آرم برون‌اش / بدین اندیشه کردم رهنمون‌اش
همه گفتند کز هر گفت و گویی / بجز وی نیست ما را آرزویی
ترنجی کز تو اکنون بر کف ماست / پی صفراییان داروی صفراست
بریدن بی‌رخش نیکو نیاید / نمی‌برد کسی تا او نیاید!
زلیخا دایه را سوی‌اش فرستاد / که: «بگذر سوی ما، ای سرو آزاد!»
به قول دایه، یوسف درنیامد / چو گل ز افسون او خوش برنیامد
به پای خود زلیخا سوی او شد / در آن کاشانه همزانوی او شد
به زاری گفت کای نور دو دیده! / تمنای دل محنت رسیده!
ز خود کردی نخست امیدوارم / به نومیدی فتاد آخر قرارم
فتادم در زبان مردم از تو / شدم رسوا میان مردم از تو
گرفتم آن که در چشم تو خوارم / به نزدیک تو بس بی‌اعتبارم
مده زین خواری و بی‌اعتباری / ز خاتونان مصرم شرمساری!
شد از انفاس آن افسونگر گرم / دل یوسف به بیرون آمدن نرم
ز خلوت خانه ، آن گنج نهفته / برون آمد چو گلزار شکفته
زنان مصر کن گلزار دیدند / ز گلزارش گل دیدار چیدند،
به یک دیدار کار از دستشان رفت / زمام اختیار از دستشان رفت
چو هر یک را در آن دیدار دیدن / تمنا شد ترنج خود بریدن،
ندانسته ترنج از دست خود باز / ز دست خود بریدن کرد آغاز
چو دیدندش که جز والا گهر نیست / بر آمد بانگ از ایشان کاین بشر نیست!
زلیخا گفت: «هست این، آن یگانه / کز اوی‌ام سرزنش‌ها را نشانه
ملامت کز شما بر جان من بود / همه از عشق این نازک بدن بود
مراد جان و تن من خواندم او را / به وصل خویشتن من خواندم او را
ولی او سر به کارم در نیاورد / امید روزگارم بر نیاورد
اگر ننهد به کام من دگر پای / ازین پس کنج زندان سازمش جای
رسد کارش در آن زندان به خواری / گذارد عمر در محنت‌گزاری»
بدیشان گفت: «یوسف را چو دیدید / ز تیغ مهر او کف‌ها بریدید
اگر در عشق وی معذوری‌ام هست، / بدارید از ملامت کردنم دست!
چو یاران از در یاری در آیید! / درین کارم مددکاری نمایید!»
همه چنگ محبت ساز کردند / نوای معذرت آغاز کردند
که: «یوسف خسرو اقلیم جان است / بر آن اقلیم، حکم او روان است
غمش گر مایهٔ رنجوری توست / جمالش حجت معذوری توست
دل سنگین به مهرت نرم بادش! / وز این نامهربانی شرم بادش!»
وز آن پس رو سوی یوسف نهادند / سخن را در نصیحت داد دادند
بدو گفتند کای عمر گرامی! / دریده پیرهن در نیکنامی!
زلیخا خاک شد در راهت، ای پاک! / همی کش گه گهی دامن بر این خاک!
به دفع حاجتش حجت رها کن! / ز تو چون حاجتی خواهد، روا کن!
حذر کن! ز آنکه چون مضطر شود دوست / به خواری دوست را از سرکشد پوست
چو از لب بگذرد سیل خطرمند / نهد مادر به زیر پای، فرزند
خدا را، بر وجود خود ببخشای! / به روی او در مقصود بگشای!
وگر باشد تو را از وی ملالی / که چندانش نمی‌بینی جمالی!!!،
چو زو ایمن شوی، دمساز ما باش!! / نهانی همدم و همراز ما باش!!
که ما هر یک به خوبی بی‌نظیریم / سپهر حسن را ماه منیریم
چو بگشاییم لب‌های شکرخا / ز خجلت لب فروبندد زلیخا
چنین شیرین و شکرخا که ماییم، / زلیخا را چه قدر آنجا که ماییم!
چو یوسف گوش کرد افسونگری‌شان / پی کام زلیخا یاوری شان
گذشتن از ره دین و خرد، نیز / نه تنها بهر وی، از بهر خود نیز!
پریشان شد ز گفت و گوی ایشان / بگردانید روی از روی ایشان
به حق برداشت کف بهر مناجات / که: «ای حاجت روای اهل حاجات
پناه پردهٔ عصمت‌نشینان! / انیس خلوت عزلت‌گزینان!
عجب درمانده‌ام در کار اینان / مرا زندان به از دیدار اینان
به، ار صد سال در زندان نشینم، / که یک دم طلعت اینان ببینم!»
چو زندان خواست یوسف از خداوند / دعای او به زندان ساخت‌اش بند
اگر بودی ز فضلش عافیت‌خواه / سوی زندان قضا ننمودی‌اش راه
برستی ز آفت آن ناپسندان / دلی فارغ ز محنت‌های زندان