جامی › به زندان رفتن یوسف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو از دستان آن ببریده‌دستان / همه از خود پرستی بت‌پرستان
دل یوسف نگشت از عصمت خویش / بسی از پیشتر شد عصمتش بیش،
همه خفاش آن خورشید گشتند / ز نور قرب وی نومید گشتند
زلیخا را غبارانگیز کردند / به زندان کردن او تیز کردند
زلیخا با عزیز آمیخت یک شب / ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب
که: «گشتم زین پسر بدنام در مصر / شدم رسوای خاص و عام در مصر
درین قول‌اند مرد و زن موافق / که من بر وی از جان‌ام گشته عاشق
در آن فکرم که دفع این گمان را / سوی زندان فرستم این جوان را
به هر کوی‌اش به عجز و نامرادی / بگردانم منادی در منادی
که این باشد سزای آن بداندیش / که انبازی کند با خواجهٔ خویش
چو مردم قهر من با او ببینند / از آن ناخوش گمان یک‌سو نشینند»
عزیز اندیشهٔ او را پسندید / ز استصواب آن طبعش، بخندید
بگفتا: «من تفکر پیشه کردم / درین معنی بسی اندیشه کردم
نچیدم گوهری به ز آنکه سفتی / نیامد در دلم به ز آنچه گفتی
به دست توست اکنون اختیارش / ز راه خویشتن بنشان غبارش!»
زلیخا از وی این رخصت چو بشنید / سوی یوسف عنان کید پیچید
که: «گر کامم دهی کامت برآرم / به اوج کبریا نامت برآرم
وگرنه صد در محنت گشاده / پی زجر تو زندان ایستاده
به رویم خرم و خندان نشینی / از آن بهتر که در زندان نشینی!»
زبان بگشاد یوسف در خطابش / بداد آن‌سان که می‌دانی! جوابش
زلیخا از جواب او برآشفت / به سرهنگان بی‌فرهنگ خود گفت
که زرین افسرش از سر فکندند / خشن پشمینه‌اش در بر فکندند
ز آهن بند بر سیمش نهادند / به گردن طوق تسلیمش نهادند
بسان عیسی‌اش بر خر نشاندند / به هر کویی ز مصر آن خر براندند
منادی‌زن منادی برکشیده / که: «هر سرکش غلام شوخ‌دیده
که گیرد شیوهٔ بی‌حرمتی پیش / نهد پا در فراش خواجهٔ خویش،
بود لایق که همچون ناپسندان / بدین خواری برندش سوی زندان»
چو در زندان گرفت از جنبش آرام / به زندانبان زلیخا داد پیغام
کزین پس محنت‌اش مپسند بر دل! / ز گردن غل، ز پایش بند بگسل!
یکی خانه برای او جدا کن! / جدا از دیگران، آنجاش جا کن!
در آن خانه چو منزل ساخت یوسف / بساط بندگی انداخت یوسف
رخ آورد آنچنان که‌ش بود عادت / در آن منزل به مهراب عبادت
چو مردان در مقام صبر بنشست / به شکر آن که از کید زنان رست