جامی › بیرون آمدن یوسف از زندان و وفات عزیز مصر و تنهایی ز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۰ - بیرون آمدن یوسف از زندان و وفات عزیز مصر و تنهایی زلیخا
درین دیر کهن رسمی‌ست دیرین / که بی‌تلخی نباشد عیش، شیرین
شب یوسف چو بگذشت از درازی / طلوع صبح کردش کارسازی
پی تعظیم و اکرام وی از شاه / خطاب آمد به نزدیکان درگاه
کز ایوان شه خورشیداورنگ / به میدانی ز هر جانب دو فرسنگ
دو رویه تا به زندان ایستادند / تجمل‌های خود را عرضه دادند
چو یوسف شد سوی خسرو روانه / به خلعت‌های خاص خسروانه
فراز مرکبی از پای تا فرق / چو کوهی گشته در زر و گهر غرق
چو آمد بارگاه شه پدیدار / فرود آمد ز رخش تیز رفتار
ز قرب مقدمش چون شه خبر یافت / به استقبال او چون بخت بشتافت
به پهلوی خودش بر تخت بنشاند / به پرسش‌های خوش با وی سخن‌راند
نخست از خواب خود پرسید و تعبیر / درآمد لعل نوشینش به تقدیر
وز آن پس کردش از هر جا سؤالی / بپرسیدش ز هر کاری و حالی
جواب دلکش و مطبوع گفت‌اش / چنانک آمد از آن گفتن شگفت‌اش
در آخر گفت: «این خوابی که دیدم، / ز تو تعبیر آن روشن شنیدم،
چسان تدبیر آن کردن توانیم؟ / غم خلق جهان خوردن توانیم؟»
بگفتا: «باید ایام فراخی / که ابر و نم نیفتد در تراخی
منادی کردن اندر هر دیاری / که نبود خلق را جز کشت، کاری
چو از دانه شود آگنده خوشه / نهندش همچنان از بهر توشه
چو باشد خوشه در خانه، درنگی / نیارد روزگار قحط و تنگی
برد هر کس برای عیش تیره / به قدر حاجت خود ز آن ذخیره
ولی هر کار را باید کفیلی / که از دانش بود با وی دلیلی
به دانش غایت آن کار داند / چو داند کار را کردن تواند
به من تفویض کن تدبیر این کار! / که نید دیگری چون من پدیدار»
چو شاه از وی بدید این کارسازی / به ملک مصر دادش سرفرازی
چو شاه از وی بدید این کارسازی / به ملک مصر دادش سرفرازی
سپه را بندهٔ فرمان او کرد / زمین را عرصهٔ میدان او کرد
به جای خود به تخت زر نشاندش / به صد عزت عزیز مصر خواندش
چو یوسف را خدا داد این بلندی / به قدر این بلندی ارجمندی،
عزیز مصر را دولت زبون گشت / لوای حشمت او سرنگون گشت
دلش طاقت نیاورد این خلل را / به زودی شد هدف تیر اجل را
زلیخا روی در دیوار غم کرد / ز بار هجر یوسف پشت خم کرد
نه از جاه عزیزش خانه آباد / نه از اندوه یوسف خاطر آزاد
فلک کو دیرمهر و زودکین است / درین حرمان سرا کار وی این است
یکی را برکشد چون خور بر افلاک / یکی را افکند چون سایه بر خاک