جامی › التفات نکردن یوسف به زلیخا در کفر و التفات به وی پس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۲ - التفات نکردن یوسف به زلیخا در کفر و التفات به وی پس از توحید
زلیخا کرد بعد از ره‌نشینی / هوای دولت دیدار بینی
شبی سر پیش آن بت بر زمین سود / که عمری در پرستش کاری‌اش بود
بگفت: «ای قبلهٔ جانم جمالت! / سر من در عبادت پایمالت!
تو را عمری‌ست کز جان می‌پرستم / برون شد گوهر بینش ز دستم
به چشم خود ببین رسوایی‌ام را! / به چشمم بازدهٔ بینایی‌ام را!
ز یوسف چند باشم مانده مهجور؟ / بده چشمی که رویش بینم از دور!
چو شاه خور به تخت خاور آمد / صهیل ابلق یوسف بر آمد
برون آمد زلیخا چون گدایی / گرفت از راه یوسف تنگنایی
به رسم دادخواهان داد برداشت / ز دل ناله، ز جان فریاد برداشت
کس از غوغا، به حال او نیفتاد / به حالی شد که او را کس مبیناد!
ز درد دل فغان می‌کرد و می‌رفت / ز آه آتش فشان می‌کرد و می‌رفت
به محنت خانهٔ خود چون پی آورد / دو صد شعله به یک مشت نی آورد
به پیش آورد آن سنگین صنم را / زبان بگشاد تسکین الم را
که ای سنگ سبوی عز و جاهم! / به هر راهی که باشم سنگ راهم!
تو سنگی، خواهم از ننگ تو رستن! / به سنگی گوهر قدرت شکستن
بگفت این، پس به زخم سنگ خاره / خلیل آسا شکست‌اش پاره پاره
ز شغل بت‌شکستن چون بپرداخت / به آب چشم و خون دل وضو ساخت
تضرع کرد و رو بر خاک مالید / به درگاه خدای پاک نالید:
«اگر رو بر بت آوردم، خدایا! / به آن بر خود جفا کردم، خدایا!،
به لطف خود جفای من بیامرز! / خطا کردم، خطای من بیامرز!
چو آن گرد خطا از من فشاندی، / به من ده باز! آنچ از من ستاندی!
چو برگشت از ره، آن بر مصریان شاه / گرفت افغان‌کنان بازش سرراه
که: «پاکا، آنکه شه را ساخت بنده! / ز ذل و عجز کردش سرفکنده!
به فرق بندهٔ مسکین محتاج، / نهاد از عز و جاه خسروی تاج!»
چو جا کرد این سخن در گوش یوسف / برفت از هیبت آن هوش یوسف
به حاجب گفت کاین تسبیح‌خوان را، / که برد از جان من تاب و توان را
به خلوت‌خانهٔ خاص من آور! / به جولانگاه اخلاص من آور!
که تا یک شمه از حالش بپرسم / وز این ادبار و اقبالش بپرسم
کز آن تسبیح چون شور و شغب کرد / عجب ماندم، که تاثیری عجب کرد
گرش دردی نه دامنگیر باشد، / کلامش را کی این تاثیر باشد؟
ز غوغای سپه چون رست یوسف / به خلوتگاه خود بنشست یوسف،
درآمد حاجب از در، کای یگانه! / به خوی نیک در عالم فسانه!
ستاده بر در اینک آن زن پیر / که در ره مرکبت را شد عنانگیر
بگفتا: «حاجت او را روا کن! / اگر دردی‌ش هست آن را دوا کن!»
بگفت: «او نیست ز آن سان کوته‌اندیش / که با من باز گوید حاجت خویش»
بگفتا: «رخصت‌اش ده! تا درآید / حجاب از حال خود، هم خود گشاید»
چو رخصت یافت، همچون ذره رقاص / درآمد شادمان در خلوت خاص
چو گل خندان شد و چون غنچه بشکفت / دهان پرخنده یوسف را دعا گفت
ز بس خندیدنش یوسف عجب کرد / ز وی نام و نشان وی طلب کرد
بگفت: «آنم که چون روی تو دیدم / تو را از جمله عالم برگزیدم
جوانی در غمت بر باد دادم / بدین پیری که می‌بینی رسیدم
گرفتی شاهد ملک اندر آغوش / مرا یک بارگی کردی فراموش»
چو یوسف زین سخن دانست کو کیست / ترحم کرد و بر وی زار بگریست
بگفتا: «ای زلیخا! این چه حال است؟ / چرا حالت بدین‌سان در وبال است؟»
چو یوسف گفت با وی «ای زلیخا!» / فتاد از پا زلیخا، بی‌زلیخا
شراب بیخودی زد از دلش جوش / برفت از لذت آوازش از هوش
چو باز از بیخودی آمد به خود باز / حکایت کرد یوسف با وی آغاز
بگفتا: «کو جوانی و جمالت؟» / بگفت: «از دست شد دور از وصالت!»
بگفتا: «خم چرا شد سرو نازت؟» / بگفت: «از بار هجر جانگدازت!»
بگفتا: «چشم تو بی‌نور چون است؟» / بگفت: «از بس که بی‌تو غرق خون است!»
بگفتا: «کو زر و سیمی که بودت؟ / به فرق آن تاج و دیهیمی که بودت؟»
بگفت: «از حسن تو هر کس سخن راند / ز وصفت بر سر من گوهر افشاند
سر و زر را نثار پاش کردم / به گوهر پاشی‌اش پاداش کردم
نماند از سیم و زر چیزی به دستم / کنون دل گنج عشق، اینم که هستم!»
بگفتا: «حاجت تو چیست امروز؟ / ضمان حاجت تو کیست امروز؟»
بگفت: «از حاجت‌ام آزرده جانی / نخواهم جز تو حاجت را ضمانی
اگر ضامن شوی آن را به سوگند / به شرح آن گشایم از زبان، بند
وگر نی، لب ز شرح آن ببندم / غم و درد دگر بر خود پسندم»
«قسم گفتا: به آن کان فتوت / به آن معمار ارکان نبوت،
کز آتش لاله و ریحان دمیدش / لباس حلت از یزدان رسیدش،
که هر حاجت که امروز از تو دانم / روا سازم به زودی، گر توانم!»
بگفت: «اول جمال است و جوانی / بدان گونه که خود دیدی و دانی
دگر چشمی که دیدار تو بینم / گلی از باغ رخسار تو چینم»
بجنبانید لب، یوسف دعا را / روان کرد از دو لب آب بقا را
جمال مرده‌اش را زندگی داد / رخش را خلعت فرخندگی داد
به جوی رفته باز آورد آبش / وز آن شد تازه، گلزار شبابش
سپیدی شد ز مشکین مهره‌اش دور / درآمد در سواد نرگسش نور
خم از سرو گل‌اندامش برون رفت / شکنج از نقرهٔ خامش برون رفت
جمالش را سر و کاری دگر شد / ز عهد پیشتر هم بیشتر شد
دگر ره یوسف‌اش گفت: «این نکوخوی! / مراد دیگرت گر هست، برگوی!»
«مرادی نیست گفتا: غیر ازینم، / که در خلوتگه وصلت نشینم
به روز اندر تماشای تو باشم / به شب رو بر کف پای تو باشم
فتم در سایهٔ سرو بلندت / شکر چینم ز لعل نوشخندت
نهم مرهم دل افگار خود را / به کام خویش بینم کار خود را»
چو یوسف این تمنا کرد از او گوش / زمانی سر به پیش افکند خاموش
نظر بر غیب، بودش انتظاری / جواب او نه «نی» گفت و نه «آری»
میان خواست حیران بود و ناخواست / که آواز پر جبریل برخاست
پیام آورد کای شاه شرفناک! / سلامت می‌رساند ایزد پاک
که ما عجز زلیخا را چو دیدیم / به تو عرض نیازش را شنیدیم،
دلش از تیغ نومیدی نخستیم / به تو بالای عرشش عقد بستیم
تو هم عقدی‌ش کن جاوید پیوند! / که بگشاید به آن از کار او بند
ز عین عاطفت یابی نظرها / شود زاینده ز آن عقدت گهرها»