جامی › وفات یافتن یوسف و هلاک شدن زلیخا از مفارقت وی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت / به وصل دایمش آرام دل یافت
به دل خرم، به خاطر شاد می‌زیست / ز غم‌های جهان آزاد می‌زیست
تمادی یافت ایام وصالش / در آن دولت ز چل بگذشت سال‌اش
پیاپی داد آن نخل برومند / بر فرزند، بل فرزند فرزند
شبی بنهاده یوسف سر به مهراب / ره بیداری‌اش، زد رهزن خواب
پدر را دید با مادر نشسته / به رخ چون خور نقاب نور بسته
ندا کردند کای فرزند، دریاب! / کشید ایام دوری دیر، بشتاب!
به دیگر روز، یوسف بامدادان / که شد دل‌ها ز فیض صبح شادان
به برکرده لباس شهریاری / برون آمد به آهنگ سواری
چو پا در یک رکاب آورد، جبریل / بدو گفتا: «مکن زین بیش تعجیل!
امان نبود ز چرخ عمر فرسای / که ساید بر رکاب دیگرت پای
عنان بگسل ز آمال و امانی! / بکش پا از رکاب زندگانی!»
چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش / ز شادی شد بر او هستی فراموش
ز شاهی دامن همت بیفشاند / یکی از وارثان ملک را خواند
به جای خود شه آن مرز کردش / به خصلت‌های نیک اندرز کردش
به کف جبریل حاضر دشت سیبی / که باغ خلد از آن می‌داشت زیبی
چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد / روان آن سیب را بویید و جان داد
چو یوسف را از آن بو جان برآمد / ز جان حاضران افغان برآمد
ز بس بالا گرفت آواز فریاد / صدا در گنبد فیروزه افتاد
زلیخا گفت کاین شور و فغان چیست؟ / پر از غوغا زمین و آسمان چیست؟
بدو گفتند کن شاه جوان‌بخت / به سوی تخته رو کرد از سر تخت
وداع کلبهٔ تنگ جهان کرد / وطن بر اوج کاخ لامکان کرد
چو بشنید این سخن از خویشتن رفت / فروغ نیر هوش‌اش ز تن رفت
ز هول این حدیث، آن سرو چالاک / سه روز افتاد همچون سایه بر خاک
چو چارم روز شد ز آن خواب بیدار / سماع آن ز خود بردش دگر بار
سه بار این سان سه روز از خود همی رفت / به داغ سینه‌سوز از خود همی‌رفت
چهارم بار چون آمد به خود باز / ز یوسف کرد اول پرسش آغاز
جز این از وی خبر بازش ندادند / که همچون گنج در خاکش نهادند
نخست از دور چرخ ناموافق / گریبان چاک زد چون صبح صادق
به سینه از تغابن سنگ می‌زد / تپانچه بر رخ گلرنگ می‌زد
به سوی فرق نازک برد پنجه / ز زور پنجه آن را ساخت رنجه
ز ریحان سرو بستان را سبک کرد / به چیدن سنبلستان را تنک کرد
ز دل نوحه، ز جان فریاد برداشت / فغان از سینهٔ ناشاد برداشت
«وفادار! وفاداری نه این بود / به یاران شیوهٔ یاری نه این بود
عجب خاری شکستی در دل من / که بیرون ناید الا از گل من
همان بهتر کز اینجا پر گشایم / به یک پرواز کردن سویت آیم»
به یک جنبش از آن اندوه‌خانه / به رحلتگاه یوسف شده روانه
ندید آنجا نشان ز آن گوهر پاک / بجز خرپشته‌ای از خاک نمناک
بر آن خرپشته آن خورشیدپایه / به خاک انداخت خود را همچو سایه
گهی فرقش همی بوسید و گه پای / فغان می‌زد ز دل کای وای من وای!
زدی آتش به خاشاک وجودم / از آن پیچان رود بر چرخ دودم
چو درد و حسرتش از حد فزون شد / به رسم خاک بوسی سرنگون شد
دو چشم خود به انگشتان درآورد / دو نرگس را ز نرگس دان برآورد
به خاک وی فکند از کاسهٔ سر / که نرگس کاشتن در خاک بهتر
به خاکش روی خون آلود بنهاد / به مسکینی زمین بوسید و جان داد
خوش آن عاشق که چون جانش برآید / به بوی وصل جانانش برآید
حریفان حال او را چون بدیدند / فغان و ناله بر گردون کشیدند
هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد / همی کردند بر وی با دو صد درد
بشستندش ز دیده اشک‌باران / چو برگ گل ز باران بهاران
بسان غنچه کز شاخ سمن رست / بر او کردند زنگاری کفن چست
ز گرد فرقت‌اش رخ پاک کردند / به جنب یوسف‌اش در خاک کردند
ولی دانای این شیرین حکایت / که دارد از کهن‌پیران روایت
چنین گوید که با هر جانب از نیل / که جسم پاک یوسف یافت تحویل،
به دیگر جانبش قحط و وبا خاست / به جای نعمت انواع بلا خاست
بر این آخر قرار کار دادند / که در تابوتی از سنگ‌اش نهادند
شکاف سنگ قیراندای کردند / میان قعر نیل‌اش جای کردند
ببین حیله که چرخ بی‌وفا کرد / که بعد مرگش از یوسف جدا کرد
یکی شد غرق بحر آشنایی / یکی لب‌تشنه در بر جدایی
نگوید کس که مردی در کفن رفت، / بدین مردانگی کن شیرزن رفت
نخست از غیر جانان دیده برکند / وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند
هزاران فیض بر جان و تنش باد! / به جانان دیدهٔ جان روشن‌اش باد!