جامی › در خاتمهٔ کتاب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بحمدالله که بر رغم زمانه / به پایان آمد این دلکش فسانه
ورق‌ها از پریشانی رهیدند / به دامن پای جمعیت کشیدند
چو گل هر دم رواجی تازه‌شان باد! / ز پیوند بقا شیرازه‌شان باد!
کتابی بین به کلک صدق مرقوم / به نام عاشق و معشوق مرسوم
ز نامش طوطی آسای‌ام شکرخا / چو بردم نام یوسف با زلیخا
بود هر داستان زو بوستانی / به هر بستان ز گل‌رویان نشانی
هزاران تازه گل در وی شکفته / دوصد نرگس به خواب ناز خفته
به هر سو جدول از هر چشمه ساری / پر از آب لطافت جویباری
نظر در آبش از دل غم بشوید / غبار از خاطر درهم بشوید
ز جانش سر زند سر وفایی / ز جیب آرد برون دست دعایی
ز موج بهر الطاف الهی / کند این تشنه لب را قطره‌خواهی
چو آرد تازه گل‌ها را در آغوش / نگردد باغبان بر وی فراموش
سخن را از دعا دادی تمامی / به آمرزش زبان بگشای جامی!