جامی › شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون عیسی صبح، دم برآورد / وز زرد قصب، علم برآورد
قیس از دم اژدهای شب رست / وز آه و نفیر دم فروبست
بر ناقهٔ رهنورد دم زد / واندر ره بی‌خودی قدم زد
می‌راند نشید شوق خوانان / تا ساحت خیمه‌گاه جانان
در سایهٔ خیمه چون نه ره داشت / از دور زمام خود نگه داشت
نادیده ز خیمگی نشانی / می‌گفت به خیمه داستانی
کای قبلهٔ نور و حجلهٔ حور! / در سایه‌ات آفتاب مستور!
بر گریهٔ زار من ببخشای! / وز طلعت یار پرده بگشای!
چون میخ‌ام اگر رسد به سر سنگ / زینجا نکنم به رفتن آهنگ
من بودم دوش و گریه و سوز / وای ار گذرد چو دوش‌ام امروز
لیلی‌ست چو آب زندگانی / من تشنه‌جگر، چنانکه دانی
قیس ارچه نشد بلندآواز / در خیمه شنید لیلی آن راز
از پردهٔ خیمه چهره گلگون / آمد چون گل ز خیمه بیرون
بر ناقه ستاده قیس را دید / چون صبح به روی او بخندید
گفت: «ای زده دم ز مهر رویم! / بر جان تو داغ آرزویم
دردی که تو را نشسته در دل / یا کرده به سینهٔ تو منزل،
داری تو گمان که مرغ آن درد / تنها به دل تو آشیان کرد؟
هست ای ز تو باغ عیش خندان! / درد دل من هزار چندان
لیکن چو تو دم زدن نیارم / سوی تو قدم زدن نیارم
رازی که توانی‌اش تو گفتن / من نتوانم بجز نهفتن
عاشق زده کوس جامه‌چاکی / معشوق و لباس شرمناکی
عاشق غم دل به نامه پرداز / معشوق به جان نهفتن راز
عاشق نالد ز درد دوری / معشوق خموشی و صبوری
عاشق نالد ز پرده بیرون / معشوق به دل فرو خورد خون
عاشق ره جست و جو سپارد / معشوق به خانه پا فشارد
سازنده که ساز عشق پرداخت / معشوقی و عاشقی به هم ساخت
این هر دو نوا ز یک مقام‌اند / از یکدیگر جدا به نام‌اند»
چون قیس شنید این ترانه / برداشت سرود عاشقانه
می‌خواست که از هوای لیلی / چون سایه فتد به پای لیلی،
همزادانش دوان ز هر سوی / حاضر گشتند مرحبا گوی
دهشت‌زده گشت قیس از آنان / لب بست ز گفت و گوی جانان
می‌رفت دلی به درد و غم جفت / با خویشتن این سرود می‌گفت
کای قوم که همدمان یارید! / یک دم او را به من گذارید!
تا سیر جمال او ببینم / خرم به وصال او نشینم»
روزی زین‌سان به شب رسیدش / رنجی و غمی عجب رسیدش
شب نیز بدین صفت به سر برد / محمل به نشیمن سحر برد
پا ساخت ز سر، به راه لیلی / شد باز به خیمه‌گاه لیلی
بوسید به خدمت آستانه / بر پای ستاد، خادمانه
لیلی به درون خیمه‌اش خواند / بر مسند احترام بنشاند
هنگامهٔ عاشقی نهادند / سر نامهٔ عاشقی گشادند
لیلی و سری به عشوه‌سازیی / قیس و نظری به پاکبازی
لیلی و گره ز مو گشادن / قیس و دل و دین به باد دادن
القصه دو دوست گشته همدم / کردند اساس عشق محکم
آن بر سر صدر ناز بنشست / وین در صف عاشقی کمر بست
بردند به سر چنانکه دانی / در شیوهٔ عشق زندگانی