جامی › خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت / چون باد به سوی او عنان تافت
مهر پدری ز دل زدش جوش / وز مهر کشیدش اندر آغوش
کای جان پدر! چه حال داری؟ / رو بهر چه در وبال داری؟
امروز شنیده‌ام که جایی / دادی دل خود به دلربایی
در خطهٔ این خط مجازی / نیکو هنری‌ست عشقبازی،
لیکن همه کس به آن سزا نیست / هر منظر خوب، دلگشا نیست
لیلی که به چشم تو عزیزست، / نسبت به تو کمترین کنیزست
بردار خدای را دل از وی! / پیوند امید بگسل از وی!
وین نیز مقررست و معلوم / کن حی که به لیلی‌اند موسوم،
داریم درین نشیمن جنگ / صد تیغ به خون یکدگر رنگ
مجنون به پدر درین نصایح / گفت: «ای به زبان مهر، ناصح!
هر نکتهٔ حکمتی که گفتی / هر در نصیحتی که سفتی
با تو نه دل عتاب دارم، / لیکن همه را جواب دارم
گفتی که: شدی ز عشق مفتون / وز جذبهٔ عاشقی دگرگون
آری! نزنم نفس ز انکار / عشق است مرا درین جهان کار
هر کس که نه راه عشق ورزد / در مذهب من جوی نیرزد
گفتی: لیلی به حسن بالاست / لیکن به نسب فروتر از ماست
عاشق به نسب چکار دارد؟ / کز هر چه نه عشق، عار دارد
گفتی که: بکش سر از هوایش! / اندیشه تهی کن از وفایش!
ترک غم عشق کار من نیست / وین کار به اختیار من نیست
گفتی که: به کین آن قبیله / داریم هزار کید و کینه
ما را که ز مهر سینه چاک است / از کینهٔ دیگران چه باک است»
بیچاره پدر چو قیس را دید / وز وی سخنان عشق بشنید
دربست زبان ز گفتن پند / بگست ز بند پند پیوند
انداخت ز فرط نیک‌خواهی / کارش به عنایت الهی