جامی › رفتن پدر و اعیان قبیلهٔ مجنون به خواستگاری لیلی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مشاطهٔ این عروس طناز / مشاطگی اینچنین کند ساز
کان پی سپر سپاه اندوه / در سیل بلا فتاده چون کوه،
چون ماند برون ز کوی لیلی / جانی پر از آرزوی لیلی
شد حیله‌گر و وسیله‌اندیش / زد گام سوی قبیلهٔ خویش
ز اعیان قبیله جست یک تن / چون جان ز فروغ عقل روشن
گفت: «این به توام امید یاری! / دارم به تو این امیدواری
کز من به پدر بری سلامی / وز پی برسانی‌اش کلامی
کآخر طلب رضای من کن! / دردم بنگر، دوای من کن!
لیلی که مراد جان من اوست / فیروزی جاودان من اوست،
گو با پدرش که: کین نورزد / با من! که جهان بدین نیرزد
باشم به حریم احترامش / داماد نه، کمترین غلامش»
آن یار تمام بی‌کم و کاست / گریان ز حضور قیس برخاست
ز آن ملتمسی که از پدر کرد / اشراف قبیله را خبر کرد
با یکدگر اتفاق کردند / سوگند بر اتفاق خوردند
سوی پدرش قدم نهادند / و آن دفتر غم ز هم گشادند
با او سخنان قیس گفتند / هر مهره که سفته بود سفتند
دانست پدر که حال او چیست / بر روی نهاد دست و بگریست
محمل پی رهروی بیاراست / وز اهل قبیله همرهی خواست
راندند ز آب دیده سیلی / تا وادی خیمه گاه لیلی
آمد پدرش چنان که دانی / وافکند بساط میهمانی
چون خوان ز میانه برگرفتند / و افسون و فسانه درگرفتند،
هر کس سخنی دگر درانداخت / پرده ز ضمیر خود برانداخت
گفتند درین سراچهٔ پست / بالا نرود نوا ز یک دست
تا جفت نگرددش دو بازو، / خود گو که چسان شود ترازو؟
وآنگاه به صد زبان ثناگوی / کردند به سوی میزبان روی
کای دست تو بیخ ظلم کنده! / حی عرب از سخات زنده!
در پرده تو را خجسته ماهی‌ست / کز چشم دلت بدو نگاهی‌ست
بر ظلمتیان شب ببخشای! / وین میغ ز پیش ماه بگشای!
طاق است و، بود عطیه‌ای مفت / با طاق دگر گرش کنی جفت
قیس هنری‌ست دیگر آن طاق / چون بخت به بندگی‌ت مشتاق
در اصل و نسب یگانهٔ دهر / در فضل و ادب فسانهٔ شهر
محروم‌اش ازین مراد مپسند! / داماد گذاشتیم و فرزند،
بپذیر به دولت غلامی‌ش! / زین شهد رهان ز تلخکامی‌ش!
لایق به هم‌اند این دو گوهر / مشتاق هم‌اند این دو اختر
آیین وفا و مهربانی / گفتیم تو را، دگر تو دانی!
آن دور ز راه و رسم مردم / ره کرده ز رسم مردمی گم
مطموره‌نشین چاه غفلت / طیاره‌سوار راه غفلت
یعنی که کفیل کار لیلی / برهم‌زن روزگار لیلی
بر ابروی ناگشاده چین زد / صد عقدهٔ خشم بر جبین زد
گفت: «این چه خیال نادرست است؟ / چون خانهٔ عنکبوت سست است
گر این طلب از نخست بودی / در کیش خرد درست بودی
امروز که حیز زمانه / پر شد ز نوای این ترانه،
یک گوش نماند در جهان باز / خالی ز سماع این سر آواز
طفلان که به هم فسانه گویند، / این قصه به کنج خانه گویند
رندان که به نای و نوش کوشند، / پیمانه بدین خروش نوشند
ناصح که نهد اساس تعلیم، / از صورت حال ما کند بیم
رسوایی ازین بتر چه باشد؟ / باشد بتر این ز هرچه باشد!
شیشه که شود میان خاره / ز افتادن سخت پاره پاره،
کی ز آب دهان درست گردد؟ / بر قاعدهٔ نخست گردد؟
خیزید و در طلب ببندید! / زین گفت و شنود لب ببندید!
عاری که به گردن من آید / آلایش دامن من آید
عاری دگرم به سر میارید! / من بعد مرا به من گذارید!
آن خس که به دیده خست خارم، / چون دیدهٔ خود بدو سپارم؟
ز آن کس که به دل نشاند تیرم، / چون دعوی دل‌دهی پذیرم؟
چون عامریان نشسته خاموش / پر گشت ازین محالشان گوش
مهر از لب بسته برگرفتند / آیین سخن ز سر گرفتند
گفتند: «حدیث عار تا چند؟ / زین بیهده افتخار تا چند؟
قیس هنری بجز هنر نیست / وز دایرهٔ هنر به در نیست
عشقی که زده‌ست سر ز جیبش / هان! تا نکنی دلیل عیبش!
در پاکی طبع نیست عاری / بر چهرهٔ فخر از آن غباری
گفتی: لیلی ازین فسانه / رسوا گشته‌ست در زمانه،
رسوایی او بگو کدام است؟ / کز عاشقی‌اش بلند نام است!
هر چند که قیس گفت و گو کرد، / دلالگی جمال او کرد
دلاله اگر هزار باشد، / زین‌سان نه سخن گزار باشد
دلالگی جمال دلدار / نه عیب بود در او و نی عار»
آن کج‌رو کج‌نهاد کج‌دل / در دایرهٔ کجی‌ش منزل
چون این سخنان راست بشنید / چون بی‌خبران ز راست رنجید
گفتا: «به خدایی خدایی / کز وی نه تهی‌ست هیچ جایی،
کز لیلی اگر درین تک و پوی / خواهید برای قیس یک موی،
یک موی وی و هزار مجنون، / گو دست ز وی بدار، مجنون!
مجنون که بود، که داد خواهد؟ / وز لیلی من مراد خواهد؟
جان دادن اوبس است دادش / مردن ز فراق از مرادش
با من دگر این سخن مگویید! / کام دل خویشتن مجویید!»
آنان چو جواب این شنیدند / وآزار عتاب او کشیدند،
نومید به خانه بازگشتند / با قیس، حریف راز گشتند
هر قصه که گفته بود، گفتند / هر گل که شکفته بود، گفتند
امید وصال یار ازو رفت / و آرام دل و قرار ازو رفت
از گریه به خون و خاک می‌خفت / وز سینهٔ دردناک، می‌گفت:
«لیلی جان است و من تن او / یارب به روان روشن او
کن کس که مرا ازو جدا ساخت / کاری به مراد من نپرداخت
در هر نفسی‌ش باد مرگی! / وز زندگی‌اش مباد برگی!
پا میخ شکاف سنگ بادش! / سر در دهن نهنگ بادش!
بادش ناخن جدا ز انگشت! / دستش کوته ز خارش پشت!
جانش چو دلم فگار بادا! / و آواره به هر دیار بادا!»
ناقه ز حریم حی برون راند / وز خاک قبیله دامن افشاند
شد آهوی دشت و کبک وادی / خارا کن کوه نامرادی
خونابه ز کاس لاله خوردی / هم‌کاسگی غزاله کردی
شد باز چنانکه بود و می‌رفت / وین زمزمه می‌سرود و می‌رفت:
«لیلی و سرود عشرت و ناز / مجنون و نفیر شوق پرداز
لیلی و عنان به دست دوران / مجنون و به دشت، یار گوران
لیلی و به این و آن سبک رو / مجنون و به آهوان تگ و دو
لیلی و سکون به کوه و زنان / مجنون و به کوه با گوزنان
لیلی و ترانه گو به هر کس / مجنون و صفیر کوف و کرکس
لیلی و خروش چنگ و خرگاه / مجنون و خراش گرگ و روباه
لیلی و چو مه به قلعه‌داری / مجنون و به غار غم حصاری
آری هر کس برای کاری‌ست / هر شیر سزای مرغزاری‌ست
آن به که به نیک و بد بسازیم / هر کس به نصیب خود بسازیم