جامی › ملاقات کردن مجنون، لیلی را غیبت مردان قبیله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مجنون به هزار نامرادی / می‌گشت به گرد کوه و وادی
لیلی می‌گفت و راه می‌رفت / همراه سرشک و آه می‌رفت
ناگه رمه‌ای برآمد از راه / سردار رمه شبانی آگاه
گفت: «ای دل و جان من فدایت! / روشن بصرم ز خاک پایت!
یابم ز تو بوی آشنایی / آخر تو که‌ای و از کجایی؟»
گفتا که: «شبان لیلی‌ام من / پروردهٔ خوان لیلی ام من»
مجنون چو نشان دوست بشنید / چون اشک به خون و خاک غلتید
افتاد ز پای رفته از کار / چشم از نظر و زبان ز گفتار
بی‌خود به زمین فتاد تا دیر / در بی‌خودی ایستاد تا دیر
و آخر که به هوشیاری آمد / در پیش شبان به زاری آمد
کام‌روز ز وی خبر چه داری؟ / گو روشن و راست هر چه داری!
گفتا که: «کنون خوش است در حی / کس نیست به گرد خیمهٔ وی
در خیمهٔ خود نشسته تنهاست / چون ماه میان هاله یکتاست
مردان قبیله رخت بستند / وز عرصهٔ حی برون نشستند
دارند هوای آنکه غافل / بر قصد گروهی از قبایل
سازند نگین به صبحگاهان / بر غارت مال بی‌پناهان»
از وی چو سماع این بشارت / صبری که نداشت کرد غارت،
لیلی‌گویان به حی درآمد / فریاد ز جان وی برآمد
بانگی بزد از درون غمناک / وافتاد بسان سایه بر خاک
لیلی چو شنید بانگ، بشناخت / از خانه برون مقام خود ساخت
بیرون از در چه دید؟ مجنون! / افتاده ز عقل و هوش بیرون
بالای سرش نشست خون‌ریز / از نرگس شوخ فتنه‌انگیز
از گریه به رویش آب می‌زد / نی آب، که خون ناب می‌زد
ز آن خواب گران به هوش‌اش آورد / در غلغلهٔ خروش‌اش آورد
برخاست به روی دوست دیدن / بنشست به گفتن و شنیدن
آن بود ز ناله درد دل گوی، / وین بود به گریه رخ به خون شوی
آن گفت که: «بی‌رخت بجان‌ام! / وین گفت که: «من فزون از آن‌ام!»
آن گفت: «دلم هزار پاره‌ست!» / وین گفت که: «این زمان چه چاره‌ست؟»
آن گفت که: «هجر جان گدازست» / وین گفت که: «وصل چاره‌سازست»
آن گفت که: «بی تو دردناک‌ام» / وین گفت که: «از غمت هلاک‌ام»
آن گفت: «مراست دل ز غم ریش» / وین گفت : «مراست ریش از آن بیش»
آن گفت: «نمی‌روم از این کوی» / وین گفت: «به ترک جان خود گوی!»
آن گفت: «در آتش‌ام ز دوری» / وین گفت که: «پیشه کن صبوری!»
آن گفت که: «که صبر نیست کارم» / وین گفت: «جز این دوا ندارم»
آن گفت که: «خوش بود رهایی» / وین گفت: «ز محنت جدایی»
آن گفت:«فغان ز کینه کیشان!» / وین گفت که: «باد مرگ ایشان!»
آن گفت:«دلم ز غم دو نیم است» / وین گفت:«چه غم؟ خدا کریم است!»
چون گفته شد آنچه گفتنی بود / و آن راز که هم نهفتنی بود
با هم به وداع ایستادند / وز هر مژه سیل خون گشادند
آن روی به دشت کرد یا کوه / وین ماند به جا چو کوه اندوه
اینست بلی زمانه را خوی / آسودگی از زمانه کم جوی!
صد سال بلا و رنج بینی / کسوده یکی نفس نشینی
نا کرده تو جای خویشتن گرم / هیچ‌اش نید ز روی تو شرم
دست‌ات گیرد، که: زود برخیز! / پای‌ات کوبد به سر، که: بگریز!