جامی › وصف تابستان و به سفر حج رفتن لیلی و همراه شدن مجنون| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۱۳ - وصف تابستان و به سفر حج رفتن لیلی و همراه شدن مجنون با قافلهٔ وی
سیاح حدود این ولایت / نظام عقود این حکایت
زین قصه روایت اینچنین کرد / کن خاک‌نشیمن زمین گرد
چون ماند ز طوف کوی لیلی / وز گام‌زدن به سوی لیلی
آشفته و بی‌قرار می‌گشت / شوریده به هر دیار می‌گشت
روزی که سموم نیم‌روزی / برخاست به کوه و دشت‌سوزی،
شد دشت ز ریگ و سنگ پاره / طشتی پر از اخگر و شراره
حلقه شده مار از او به هر سوی / ز آن سان که بر آتش اوفتد موی
گر گور به دشت رو نهادی / گامی به زمین او نهادی،
چون نعل ستور راه‌پیمای / پر آبله گشتی‌اش کف پای
گیتی ز هوای گرم ناخوش / تفسان چو تنوره‌ای ز آتش
هر چشمه به کوه زو خروشان / سنگین دیگی پر آب جوشان
کردی ماهی ز آب، لابه / با روغن داغ، روی تابه
هر تختهٔ سنگ داشت بر خوان / نخجیر کباب و کبک بریان
از سایه گوزن دل بریده / در سایهٔ شاخ خود خزیده
بی‌چاره پلنگ در تب و تاب / در پای درخت سایه نایاب
افتاده چو سایهٔ درختی / ظلمت لختی و نور لختی
گشته به گمان سایه، نخجیر / ز آسیمه‌سری به وی پنه گیر
مجنون رمیده در چنین روز / انگشت شده ز بس تف و سوز
زو شعلهٔ دل زبانه می‌زد / آتش به همه زمانه می‌زد
آرام نمی‌گرفت یک جای / می‌سوخت مگر بر آتش‌اش پای
ناگاه چو لاله داغ بر دل / بالای تلی گرفت منزل
انداخت به هر طرف نگاهی / از دور بدید خیمه‌گاهی
برجست و نفیر آه برداشت / ره جانب خیمه‌گاه برداشت
آنجا چو رسید از کناری / بیرون آمد شترسواری
بر وی سر ره گرفت مجنون / کای طلعت تو به فال، میمون!
این قافله روی در کجای‌اند؟ / محمل به کجا همی گشایند؟
گفتا: «همه روی در حجازند / در نیت حج بسیج سازند»
پرسید: «در آن میان ز خیلی» / گفتا: «لیلی و آل لیلی!»
مسکین چو شنید از وی این نام / زین گفت و شنو گرفت آرام
از گرد وجود خویشتن پاک / افتاد بسان سایه بر خاک
بعد از چندی ز خاک برخاست / از هستی خویش پاک برخاست
لیلی می‌راند محمل خویش / مجنون از دور با دل ریش
می‌رفت رهی به آن درازی / با محمل او به عشقبازی
لیلی چو به عزم خانه برخاست / خانه به جمال خود بیاراست،
چشمش سوی آن رمیده افتاد / خون جگرش ز دیده افتاد
بگریست که: «ای فراق دیده! / درد و غم اشتیاق چونی
در کشمکش فراق چونی؟ / در آتش اشتیاق دیده!
«من بی‌تو چه دم زنم که چونم؟ / اینک ز دو دیده غرق خونم!
روزان و شبان در آرزویت / تنها منم و خیال رویت»
مجنون به زبان بی‌زبانی / هم زین سخنان چنانکه دانی،
می‌گفت و ز بیم ناکس و کس، / چشمی از پیش و چشمی از پس
غم بی حد و فرصتی چنین تنگ / کردند به طوف کعبه آهنگ
لیلی به طواف خانه در گرد، / مجنون ز قفاش سینه پر درد
آن، سنگ سیاه بوسه می‌داد، / وین یک، به خیال خال او شاد
آن برده دهان به آب زمزم، / وین کرده به گریه دیده پر نم
آن روی به مروه و صفا داشت، / وین جای به ذروهٔ وفا داشت
آن در عرفات گشته واقف، / وین واقف آن، در آن مواقف
آن روی به مشعر حرامش، / وین در غم شعر مشکفامش
آن تیغ به دست در منی تیز، / وین بانگ زده که: خون من ریز!
آن کرده به رمی سنگ آهنگ، / وین داشته سر به پیش آن سنگ
آن کرده وداع خانه بنیاد، / وین کرده ز بیم هجر فریاد
لیلی چو از آن وداع پرداخت / مسند به درون محمل انداخت
مجنون به میانه فرصتی جست / جا کرد به پیش محملش چست
هر دو به وداع هم ستادند / وز درد ز دیده خون گشادند
کردند وداع یکدگر را / چون تن که کند وداع، سر را