جامی › شکستن لیلی کاسهٔ مجنون را و رقص کردن وی از ذوق آن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون یک چندی بر این برآمد / دودش ز دل حزین برآمد
بگرفت به کف شکسته‌جامی / می‌زد به حریم دوست گامی
آن دلشده چون رسید آنجا، / صد دلشده بیش دید آنجا
بر دست گرفته کاسه یا جام / در یوزه‌گرش ز خوان انعام
هر کس ز کف چنان حبیبی / می‌یافت به قدر خود نصیبی
مجنون از دور چون بدیدش / عقل از سر و، جان ز تن رمیدش
چون نوبت وی رسید، بی‌خویش / آورد او نیز جام خود پیش
لیلی وی را چو دید و بشناخت / کارش نه چو کار دیگران ساخت
ناداده نصیب از آن طعام‌اش / کفلیز زد و شکست جامش
مجنون چو شکست جام خود دید / گویا که جهان به کام خود دید
آهنگ سماع آن شکست‌اش / چون راه سماع ساخت مست‌اش
می‌بود بر آن سماع، رقاص / می‌زد با خود ترانه‌ای خاص
کالعیش! که کام شد میسر! / عیشی به تمام شد میسر!
همچون دگران نداد کامم / وز سنگ ستم شکست جامم
با من نظری‌ش هست تنها / ز آن جام مرا شکست تنها
صد سر فدی شکست او باد! / جانها شده مزد دست او باد!