جامی › در انتظار لیلی ایستادن مجنون و آشیان کردن مرغ بر سر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۱۹ - در انتظار لیلی ایستادن مجنون و آشیان کردن مرغ بر سر وی
رامشگر این ترانهٔ خوش / دستان زن این سرود دلکش
بر عود سخن چنین کشد تار / کن مانده به چنگ غم گرفتار،
روزی به هوای نیمروزی / از تاب حرارت تموزی،
ره برده به خیمهٔ ذلیلان / یعنی که به سایهٔ مغیلان
برساخت از آن نظاره گاهی / می‌کرد به هر طرف نگاهی
ناگاه بدید قومی از دور / ز ایشان در و دشت گشته معمور
کردند به یک زمان در آن جای / صد خیمه و بارگاه بر پای
ز آن خیمه گه‌اش نمود ناگاه / با جمع ستارگان یکی ماه
کز خیمه هوای گشت کردند / ز آن مرحله رو به دشت کردند
آن دم که به پیش هم رسیدند / یکدیگر را تمام دیدند
مسکین مجنون چه دید؟ لیلی! / با او ز زنان قوم خیلی
چشمش چو بر آن سهی‌قد افتاد / بی‌خود برجست و بی‌خود افتاد
شد کالبدش ز هوش خالی / لیلی به سرش دوید حالی
بنهاد سرش به زانوی خویش / خونابه فشان ز سینهٔ ریش
ز آن خواب خوش از گلاب‌ریزی / زود آوردش به خواب خیزی
دیدند جمال یکدگر را / بردند ملال یکدگر را
هر راز کهن که بود گفتند / هر در سخن که بود سفتند
در وقت وداع کاندرین باغ / کس سوخته‌دل مباد ازین داغ
مجنون گفتا که:«ای دل‌افروز! / کامروز میان صد غم و سوز
بگذاشتی اندر این زمین‌ام، / من بعد کی و کجات بینم؟»
گفتا که: «به وقت بازگشتن / خواهم هم ازین زمین گذشتن
گر زآنکه درین مقام باشی، / از دیدن من به کام باشی»
این رفت ز جای و او به جا ماند / چون مرده‌تنی ز جان جدا ماند
بر موجب وعده‌ای که بشنید / از منزل خویشتن نجنبید
در حیرت عشق آن دلارای / ننشست درخت‌وار از پای
می‌بود ستاده چون درختی / مرغان به سرش نشسته لختی
یک‌جا چو درخت پاش محکم / مو رفته چو شاخه‌هاش در هم
عهدی چو گذشت در میانه / مرغی به سرش گرفت خانه
مویش چو بتان مشک‌برقع / از گوهر بیضه شد مرصع
برخاست ز بیضه‌ها به پرواز / مرغان سرود عشق پرداز
یک‌چند براین نسق چو بگذشت / لیلی به دیار خویش برگشت
آمد چو به آن خجسته‌منزل / وز ناقه فروگرفت محمل،
آمد به سر رمیده مجنون / دیدش ز حساب عقل بیرون
هر چند نهفته دادش آواز / نمد به وجود خویشتن باز
زد بانگ بلند کای وفا کیش! / بنگر به وفا سرشتهٔ خویش!
گفتا :«تو که‌ای و از کجایی؟ / بیهوده به سوی من چه آیی؟
گفتا که: «منم مراد جانت! / کام دل و رونق روانت!
یعنی لیلی که مست اویی / اینجا شده پای‌بست اویی»
گفتا: «رو! رو! که عشقت امروز / در من زده آتشی جهان‌سوز
برد از نظرم غبار صورت / دیگر نشوم شکار صورت!
عشق‌ام کشتی به موج خون راند / معشوقی و عاشقی برون ماند
لیلی چو شنید این سخن‌ها / از صبر و قرار ماند تنها
دانست یقین، که حال او چیست / بنشست و به های‌های بگریست
گفت: «ای دل و دین ز دست داده! / در ورطهٔ عشق ما فتاده!
نادیده ز خوان ما نوایی! / افتاده به جاودان‌بلایی!
مشکل که دگر به هم نشینیم / وز دور جمال هم ببینیم»
این گفت و ره وثاق برداشت / ماتم گری فراق برداشت
از سینه به ناله درد می‌رفت / می‌رفت و به آب دیده می‌گفت:
«دردا! که فلک ستیزه کارست / سرچشمهٔ عیش، ناگوارست
ما خوش خاطر دو یار بودیم / دور از غم روزگار بودیم
از دست خسان ز پا فتادیم / وز یکدیگر جدا فتادیم
او دور از من، به مرگ نزدیک / من دور از وی، چو موی باریک
او، کرده به وادی عدم روی / من، کرده به تنگنای غم خوی
او، بر شرف هلاک، بی من / افتاده به خون و خاک، بی من
من، درصدد زوال، بی او / ناچیزتر از خیال، بی او
امروز بریدم از وی امید / دل بنهادم به هجر جاوید»
این گفت و شکسته دل ز منزل / بر نیت کوچ، بست محمل
مجنون هم ازین نشیمن درد / منزل به نشیمن دگر کرد
چون وعدهٔ دوست را به سر برد / بار خود از آن زمین به در برد
برخاست چنانکه بود از آغاز / با گور و گوزن گشت دمساز