جامی › سرآغاز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

الهی! کمال الهی تو راست / جمال جهان پادشاهی تو راست
جمال تو از وسع بینش، برون / کمال از حد آفرینش، برون
بلندی و پستی نخوانم تو را / مقید به اینها ندانم تو را
نه تنها بلندی و پستی تویی، / که هستی‌ده و هست و هستی تویی
چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس، / تو را چون شناسم من ناشناس؟
ز آغاز این نامه تا ختم کار / گر آرد یکی نامجو در شمار
همه دفتر فضل و انعام توست / مفصل شدهٔ نسخهٔ نام توست
نگویم که نامت هزار و یکی است / که با آن هزاران هزار اندکی است
تویی کز تو کس را نباشد گزیر / در افتادگی‌ها تویی دستگیر
ندارم ز کس دستگیری هوس / ز دست تو می‌آید این کار و بس!
عبث را درین کارگه راه نیست / ولی هر سر از هر سر آگاه نیست
به ما اختیاری که دادی به کار / ندادی در آن اختیار، اختیار!
چو سررشتهٔ کار در دست توست / کننده، به هر کار پابست توست
سزد گر ز حیرت برآریم دم / چو مختار باشیم و مجبور هم
یکی جوی جامی! دو جویی مکن! / به میدان وحدت دوگویی مکن!
یکی اصل جمعیت و زندگی‌ست / دویی تخم مرگ و پراکندگی‌ست