جامی › خردنامهٔ فیثاغورس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین است در سفرهای قدیم / ز فیثاغرس آن الهی حکیم
که چون قفل درج سخن باز کرد / جهان را گهرریز ازین راز کرد
که: «ای چون صدف جمله تن گشته گوش! / گشا یک نفس گوش حکمت‌نیوش!
چو گشتی شناسای یزدان پاک، / کسی گر نبشناسدت ز آن چه باک؟
نگهدار خود را ز هر کار زشت! / که نید ز پاکان نیکوسرشت
اگر لب گشایی، به حکمت گشای! / مشو همچو بی‌حکمتان ژاژخای!
چو بندد شب تیره مشکین‌نقاب / از آن پیش کافتی ز پا مست خواب،
زمانی چراغ خرد برفروز! / ببین در فروغش عمل‌های روز!
که روز تو در نیک و بد چون گذشت / در اشغال روح و جسد چون گذشت
کجا گامت از استقامت فتاد / ز سر حد راه سلامت فتاد
تلافی کن آن را به عجز و نیاز! / به آمرزش از ایزد کارساز
چو باشد دو صد حاجت‌ات با خدای، / بر ارباب حاجت مزن پشت پای!
درین پر دغا گنبد نیلگون / چو خواهی کسی را کنی آزمون،
مشو غرهٔ حسن گفتار او! / نظر کن که چون است کردار او!
بسا کس که گفتار او دلکش است / ولی فعل و خوی‌اش همه ناخوش است
مکن بیش دندان بر آن طعمه تیز! / که ناخورده یک لقمه، گویند: خیز!»