جامی › ظاهر شدن نشانهٔ مرگ بر اسکندر و نامه نوشتن او به| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۱۷ - ظاهر شدن نشانهٔ مرگ بر اسکندر و نامه نوشتن او به مادر
چنین داد داننده، داد سخن / ز مشکل‌گشای سپهر کهن
که از وضع افلاک و سیر نجوم / ز حال سکندر چنین زد رقوم
که چون صبح اقبالش آید به شام / بگیرد تر و خشک گیتی تمام
به جایی که مرگش مقدر بود، / زمین آهن و آسمان زر بود
سکندر چو آمد ز دریا برون / سپه را سوی روم شد رهنمون
همی رفت آورده پا در رکاب / چو عمر گران‌مایه با صد شتاب
یکی روز در گرمگاه تموز / گرفته جهان خسرو نیمروز
به دشتی رسید آتشین ریگ و خاک / چو طشتی پر از اخگر تابناک
هوایش چو آه ستمدیده گرم / ز بس گرمی‌اش سنگ چون موم نرم
به هر راهش از نعل‌های مذاب / نشان سم بادپایان بر آب
چو تابه زمین، آتش افشان در او / چو ماهی شده مار بریان در او
سکندر در آن دشت پرتاب و تف / همی راند از پردلان بسته صف
ز آسیب ره در خراش و خروش / به تن خونش از گرمی خور به جوش
ز جوشش چو زد بر تنش موج، خون / ز راه دماغش شد از سر برون
فرو ریخت‌اش بر سر زین زر / ز ماشورهٔ عاج، مرجان تر
بسی کرد در دفع خون حیله، ساز / ولی خون نیستاد از آن حیله، باز
ز سیل اجل بر وی آمد شکست / بر آن سیل رخنه نیارست بست
بر او تنگ شد خانهٔ پشت زین / شد از خانه مایل به سوی زمین
ز خاصان یکی سوی او رفت زود / به تدریج‌اش آورد از آن زین فرود
ز جوشن به پا مفرش انداختش / ز زرین سپر سایبان ساختش
به بالای جوشن، به زیر سپر / زمانی فتاد از جهان بی‌خبر
چو بگشاد از آن بی‌خودی چشم هوش / به گوشش فرو گفت پنهان سروش
که: «اینست جایی که دانا حکیم / در آنجا ز مرگ خودت داد بیم»
چو از مردن خویش آگاه شد / بر او راه امید کوتاه شد
دبیری طلب کرد روشن ضمیر / که بر لوح کافور ریزد عبیر
نویسد کتابی سوی مادرش / تسلی‌ده جان غم‌پرورش
چو بهر نوشتن ورق کرد باز / سر نامه را ساخت مشکین طراز:
«به نام خداوند پست و بلند! / حکیم خردبخش بخردپسند!
هراسندگان را بدو صد امید! / شناسندگان را از او صد نوید!
بسا شهریاران و شاهنشهان / که کردند تسخیر ملک جهان
ز زین پای ننهاده بالای تخت / به تاراج آفاتشان داد رخت
یکی ز آن قبل، بنده اسکندرست / که اکنون به گرداب مرگ اندرست
سفر کرد گرد جهان سال‌ها / ز فتح و ظفر یافت اقبال‌ها
چو آورد رو در ره تختگاه / اجل زد بر او ره، در اثنای راه
دو صد تحفهٔ شوق از آن ناتوان / نثار ره بانوی بانوان!
چراغ دل و دیدهٔ فیلقوس / فروزندهٔ کشور روم و روس
نمی‌گویم او مهربان مادر است، / که از مادری پایه‌اش برتر است
از او دیده‌ام کار خود را رواج / وز او گشته‌ام صاحب تخت و تاج
دریغا: که رفتم به تاراج دهر / ز دیدار او هیچ نگرفته بهر
بسی بهر آسانی‌ام رنج برد / پی راحتم راه محنت سپرد
ازین چشمه لیک آب‌رویی ندید / ز خارم گل آرزویی نچید
چو از من برد قاصد نامه‌بر / به آن مادر مهربان این خبر،
وز این غم بسوزد دل و جان او / شود خون‌فشان چشم گریان او،
قدم در طریق صبوری نهد / جزع را به رخ داغ دوری نهد
نه کوشد چو خور در گریبان‌دری! / نه پوشد چو مه جامه نیلوفری!
نه نالد ز رنج و نه موید ز درد! / نه مالد به خاک سیه روی زرد!
چرا غم خورد زیرک هوشیار، / چو ز آغاز می‌داند انجام کار؟
سرانجام گیتی به خون خفتن است / به خواری به خاک اندرون رفتن است
تفاوت ندارد درین کس ز کس / جز این کاوفتد اندکی پیش و پس
گران‌مایه عمرم که مستعجل است / ز میقات سی، کرده رو در چل است
گرفتم که از سی به سیصد رسد / به هر روز ملکی مجدد رسد
چه حاصل از آن هم چو جاوید نیست / ز چنگ اجل رستن امید نیست
بود کن ز من مانده در من رسد / وز این تیره گلخن به گلشن رسد
به یک جای گیریم با هم مقام / بر این ختم شد نامه‌ام، والسلام!»