جامی › پایان کتاب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عجب اژدهایی ست کلک دو سر / که ریزد برون گنج‌های گهر
کند اژدها بر در گنج، جای / ولی کم بود اژدها گنج‌زای
شد آن اژدها، گنج در مشت تو / بر او حلقه زد مار انگشت تو
چه گوهر فشان‌اند این گنج و مار / که شد پرگهر دامن روزگار
زهی طبع تو اوستاد سخن! / ز مفتاح کلکت گشاد سخن
سخن را که از رونق افتاده بود / به کنج هوان رخت بنهاده بود،
تو دادی دگر باره این آبروی / کشیدی به جولانگه گفت و گوی
که این مال و جاه ارچه جان‌پرورست، / کمال سخن از همه بهترست
ز من این هنر بس که جان کاستم / به نقش حقایق، دل آراستم
بر این نخل نظمی که پرورده‌ام / به خون دل‌اش در بر آورده‌ام
مصیقل شد آیینه‌سان سینه‌ام / دو عالم مصور در آیینه‌ام
زبان سوده شد زین سخن، خامه را / ورق شد سیه زین رقم، نامه را
چه خوش گفت دانا که: «در خانه کس / چو باشد، ز گوینده یک حرف بس!»
همان به که در کوی دل ره کنیم / زبان را بدین حرف، کوته کنیم
حیات ابد رشح کلک تو باد! / نظام ادب نظم سلک تو باد!