کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است / رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است
چون سلامت ماند از تارج نقد این حصار / پاسبان در خواب و بر هر رخنه دزدی دیگر است
چیست زر ناب رنگین گشته خاکی ز آفتاب / هر که کرد افسر ز زر ناب خاکش بر سر است
گر ندارد سیم و زر دانا منه نامش گدا / در برش دل بحر دانش و او شه بحر و بر است
زن نیی مردی کن و دست کرم بگشا که زر / مرد را بهر کرم زن را برای زیور است
کیسه خالی باش بهر رفعت یوم الحساب / صفر چون خالی ست ز ارقام عدد بالاتر است
عاشق همیان شدی لاغر میانش کن ز بذل / حسن معشوقان رعنا در میان لاغر است
نیست سرخ از اصل گوهر تنگه زر گوییا / بهر داغ بخل کیشان کرده سرخ از آذر است
زر بود در جیب مال و میل او در جان و بال / لعل آتش رنگ بر کف لعل و در دل اخگر است
بگذر از ویرانه گیتی سلامت گر چه هست / گنج ها در وی که بر هر یک طلسمی منکر است
هر کجا بینی در گنجی و بر در حلقه ای / حلقه حلقه کرده ماری در دهان اژدر است
حرص کار مور باشد گر روی با او به گور / حشو گور خویشتن بینی که مور بی مر است
شد دهان حرص سنجر پر ولی از خاک مرو / این سخن بشنو که مروی از دهان سنجر است
معنی ذراترک آمد مقبلی کو برد بو / ز امتثال امر ذر در ترک دنیی بوذر است
زر بده وز فحش اولادالزنا را لب ببند / دیده باشی قفل زر کز بهر فرج استر است
گر چه باشد زر خوش ابرا کن ز زر کابراست تاج / بهر ابراهیم و زر نعلین پای آذر است
از ریا پیشه مجو حاجت که جودش عارضی ست / میوه کی آرد درخت خشک کز باران تر است
لب نیالایند اهل همت از خوان خسان / در خور دندان انجم گرده ماه و خور است
طامعان از بهر طعمه پیش هر خس سر نهند / قانعان را خنده بر شاه و وزیر کشور است
ماکیان از بهر دانه می برد سر زیر کاه / قهقهه بر کوه و بر در شیوه کبک نر است
نفع عامه عامه را اولی ست آری دم خر / خوش مگس رانی ست لیکن کون خر را در خور است
مرد کاسب کز مشقت می کند کف را درشت / بهر ناهمواری نفس دغل سوهان گر است
ساغر راحت بود از کسب بر کف آبله / وقت آن کس خوش که راحت یافته زین ساغر است
فرج را بند از گلو کن کز زنان سعتری / فارغ است آن کس که قوت او ز نان و سعتر است
هر که را خر ساخت شهوت نیم خردل گو به عقل / خود به فهم خرده بینان نیم خردل هم خر است
سفله را منظور نتوان ساختن کو خوبروست / میخ را در دیده نتوان کوفتن کان از زر است
شاهدان زر طلب را عارض پر خط و خال / در کف طامع به قصد مال مردم محضر است
روزگارت تیره دستت خالی و دل پر هوس / شب دراز و ناخنان افتاده اعضا پر گر است
دست ده با راستان در قطع پستی های طبع / بی عصا مگذر که در راه تو صد جوی و جر است
باش در دین ثابت ار ترسی ز قهر حق که پای / کرده محکم در زمین عرعر ز بیم صرصر است
نیکی آموز از همه ار کم ز خود آخر چه عیب / راستی در جدول زرگر ز چوبین مسطر است
نیست قدر عالی و دون جز به مقدار هنر / قصر شه را پاسبان بر بام و دربان بر در است
حکمت اندر رنج تن تهذیب عقل و جان توست / قصد واعظ زجر اصحاب و لگد بر منبر است
کامل و ناقص نه یکسانند در قطع امور / آنچه از شمشیر می آید نه حد خنجر است
چون کنند اهل حسد طوفان طریق حلم گیر / گاه موج آرام کشتی را ز ثقل لنگر است
با حسودان لطف خوش باشد ولی نتوان به آب / کشتن آن آتش که اندر سنگ آتش مضمر است
گر نیی همکار با نیکان ز همنامی چه سود / یک مسیح ابراء اکمه کرد و دیگر اعور است
خوی نیکو گیرد آن کز نیک یابد تربیت / شیر حکمت نوشد آن کام الکتابش مادر است
فعل نیک از نیک خویان جو که در تصریف دهر / مشتق اندر صورت و معنی به وفق مصدراست
خارخار شک درون دل بودن جان را چو گر / معنی ان کز برای شک بود زان رو گر است
هست مرد تیره دل در صورت اهل صفا / آن زن هندو که از جنس سفیدش چادر است
هر خلل کاندر عمل بینی ز نقصان دل است / رخنه کاندر قصر یابی از قصور قیصر است
نفس ظلمت رو به حبل الله ز جنبش باز ماند / رشته خورشید بند بال مرغ شب پر است
بی گناهی را به جرم دیگری از روی جهل / سرزنش کردن به رسم عاقل دانشور است
کرم را کش می توان عین کرم خواندن چه عیب / گر به رغم مردمش ام الخبائث دختر است
هر چه می یابی ز وی آن خاصیت کش ممکن است / طعن او بر فقد هر ناممکنی مستنکر است
نیست کوه از بهر همراهی که گویی مزمن است / نیست شیر از بهر هم خوابی که گویی ابخر است
سفله گر خجلت کشد ز آثار فعل خود کشد / گلخنی را رو سیاه از دود یا خاکستر است
گوش حکمت کش طلب، نی دیده صورت پرست / حظ کور از شاهدان خوش نوا بیش از کر است
چون فتد ز آهنگ صحت تار رگ بر عود تن / زخمه بهر ساز آن آهنگ زخم نشتر است
نقش پهلو نسخه تفصیل رنج شب بس است / جامه چاکی را که تا صبح از حصیرش بستر است
خوش بود خوشخو به هر صورت که باشد چون عبیر / کش به سهو ار غافلی تصحیف خواند عنبر است
کوس ناموس ار زنی از چرخ و انجم بر گذر / چون دف رسواییت این پر جلاجل چنبر است
سوی معنی رو که گر ماند به صورت با سپند / کی کند دفع گزند آن نقطه کاندر مجمر است
کم نشین ز امثال خود ایمن که باشد در رقم / مثل حنجر خنجر اما بهر قطع حنجر است
طعنه از کس خوش نباشد گر چه شیرین گو بود / زخم نی بر دیده سخت است ار همه نیشکر است
کندن بنیاد دولت را بود سیلی عظیم / رشحه کلک عوانان گر چه بس مستحقر است
گر عروج نفس خواهی بال همت برگشای / کانچه در پرواز دارد اعتبار اول پر است
نیست از مردی عجوز دهر را گشتن زبون / زن که فایق گشت بر شوهر به معنی شوهر است
راه عزلت پوی و خرم زی که چندین قهقهه / کبک ازان دارد که دور از خلق بر کوه و در است
حبس نیلی گنبدی از گریه می شو غرق آب / شب چو مرغی کآشیانش غنچه نیلوفر است
منکران را واردات عارفان نبود قبول / کافران را معجزات انبیا کی باور است
فقره فقره از کلام شیره مردان گوش کن / زانکه بر بوجهل جهل آن ذوالفقار حیدر است
نکته های پست کامل هست طالب را بلند / نقطه های یای حیدر تاج قاف قنبر است
خاک یاران شو که پشت کبر و کینت بشکند / کحل اغبر چشم نصرت را غبار لشکر است
لشکر انعام نادیده به بانگی تفرقه ست / دفتر شیرازه ناکرده به بادی ابتر است
ناپسندی گر رسد از یار روشندل چه باک / نیست عیبی آب صافی را که خاشاک آور است
دل بپرور بحر فیض نو به نو کز نخل خشک / می خورد خرمای تر مریم که عیسی پرور است
کافری دان نفس سرکش را که لازم یابیش / سرکشی چون سرکش کافی که اندر کافر است
ساغر عشرت مزن با زن که گر هست از نخست / رازدار سر عفت آخر از ساغر غر است
بهره از جنسیت افزاید که چون در فصل دی / مهر عریان باشد از وی حظ عریان اوفر است
دل مکن با ژنده پوشان بد که جاسوس دلند / بهر جاسوسی ست شه کاندر لباس چاکر است
چاره در دفع خواطر صحبت پیر است و بس / رخنه بر یأجوج بستن خاصه اسکندر است
جان پژمرده ز فیض پیر یابد زندگی / خضر ازان خضر است کز وی سبزه خشک اخضر است
بوی درویشی نداری خرقه پشمین چه سود / چند پیچی پشک در نافه که مشک اذفر است
ناز پرورد هوا با نفس نتواند غزا / زن که باشد لایق معجر چه مرد مغفر است
در جوانی سعی کن گر بی خلل خواهی عمل / میوه بی نقصان بود چون از درخت نوبر است
عالم عالی مقام از بهر جر خواهد علو / چون علی کش معنی استعلا و کار او جر است
مفتی تر دامن از مستی نوازد همچو دف / دفتر خود را دف تر دامن آری دفتر است
فلسفه چون اکثرش آمد سفه پس کل آن / هم سفه باشد که دارد حکم کل آنچ اکثر است
فلسفی از گنج حکمت چون به فلسی ره نیافت / می ندانم دیگری را سوی آن چون رهبر است
حکم حال منطقی خواهی ز حال فلسفی / کن قیاس آن را که اصغر مندرج در اکبر است
آن بد اختر کش منجم گفته ای چون هر اثر / پیش او مسند به اختر شد خدایش اختر است
اختیاری نیست او را اختیار از وی مپرس / اختیار جمله گم در اختیار داور است
چرخ و انجم جن و مردم هر یک اینجا مضطرند / اختیار جمله پیش «من یجیب المضطر» است
نور توحید است در دل مشعر ادراک حق / مشعر اخترپرستان را کجا آن مشعر است
معنی معشر معیت با شر آمد زان سبب / نیست زین معشر کسی بی شر اگر بو معشر است
حکمت یونیان پیغام نفس است و هوا / حکمت ایمانیان فرموده پیغمبر است
نامه کش عنوان نه قال الله یا قال النبی ست / حاصل مضمون آن خسران روز محشر است
نیست جز بوی نبی سوی خدا رهبر تو را / از علی جو بو که بوی بوعلی مستقذر است
دست بگسل از شفای او که دستور شقاست / پای یکسو نه ز قانونش که کانون شر است
صاحب علم لدنی را چه حاجت خط و لفظ / صفحه دل مصحف است آن را که قرآن از بر است
جامی احسنت این نه شعر از باغ رضوان روضه ای ست / کاندرو هر حرف ظرفی پر شراب کوثر است
در سواد خط آن انوار حکمت مختفی ست / چون شب تاریک آبستن به صبح انور است
همچو بکر فکر خسرو زاده است از لطف طبع / در کمال خوبی این یک خواهر آن یک خواهر است
ای بسا خواهر که با خواهر چو گردد جلوه گر / در جمال اکبر بود هر چند در سال اصغر است
«لجة الاسرار» اگر سازم لقب آن را سزاست / زانکه از اسرار دین بحری لبالب گوهر است
«حجة الاحرار» اگر با آن کنم ضم هم رواست / زانکه بر مطلوب هر آزاده حجت گستر است
مر بود پنجاه و چون آمد دو مر ابیات آن / در صفا و محکمی شاید که گویم مرمر است
سال تاریخش اگر فرخ نویسم دور نیست / زانکه سال از دولت تاریخ او فرخ فر است